Thursday, 21 August 2014

خبرشدم که وزارت مواد مخدر درورسج مدرسه می سازد،زهی مسخرگی!!


اگرحیانداری،هرچه دلت می خواهد بکن!
پیامبراسلام
ابراهیم ورسجی
30-5-1390
چند روزقبل،ازطریق فسبک، خبرشدم که وزارت مواد مخدرِ حکومت کرزی درزادگاه من ورسج برای دومکتب ساختمان می سازد وکارش راهم آغازکرده است.من با این که ازساختمان سازی برای مکتب ها توسط هرنهادی چه درورسج وچه هرجای دیگری پذیرائی می نمایم؛اما لازم می دانم کمی درباره ی ساختمانِ مکتب سازیی وزارت مواد مخدرباخوانند گان سخنی داشته باشم.واقعیت این است که، ساختمانِ مکتب سازی توسط وزارت مواد مخدرازچند نگاه مسخره می نماید:نخست،این وزارت دربخش کاریی خود چه کاری کرده است که دربخش معارف پا درازمی کند؟!! دوم،اگروزارت مواد مخدرساختمان سازی برای مکتب هامی کند،پس کاروزارت معارف چیست.سوم،انگیزه وهدف وزارت مواد مخدرازساختمان سازی برای مکتب ها چیست؟
درزمینه،به این خاطرسخن گفتن را آغازکردم که لازم است کمی درباره ی کارنامه ی سیاه وزارت مواد مخدر،بود جه ودستاوردآن برای خوانندگان ارائه ی معلومات وابرازنظرنمایم.برپایه ی افشاگریی رسانه های امریکائی،وزارت موادمخدرافغانستان ازآغازحکومت کرزی تاکنون5میلیارد دالربود جه داشته است.بنگرید! وزارت موادمخدر5میلیارد دالربودجه برای مبارزه علیه موادمخدر داشته وافغانستان اکنون 75درصد مواد مخدرجهان راتولید می کند وگراف معتادان هم دراین کشورفلاکت زده به اندازه ی ترسناکی بالارفته است!! درباره ی بالارفتن شمارمعتادان درافغانستان،قابل یادآری است که درولایت غزنی شمارمعتادان زن ازشمارمعتادان مرد هم بالا رفته است.ازاین سبب،لازم است که یک قصه ازایران البته برخورد ایرانی های مسئول باقاچاق بران ریزودرشت افغانی- ایرانی هم نمایم.
درایران،روشن است که یک قاچاقبرایرانی رابخاطرحمل مقدارزیادی موادمخدر زندانی ویک افغانی قاچاقبرراکه باکمی مواد مخدردستگیرشود،می کشند! باری ازیک ایرانی درتهران پرسان کردم که چرایک ایرانی درصورت گرفتارشدن بامقداربسیار مواد مخدرزندانی ویک افغانی باکمی مواد مخدرکشته می شود؟ آن ایرانی برایم گفت که نمی دانی آقاکه مسئله چیست؟ازاوخواستاردلیل شدم.برایم گفت که،آن آقاایرانی تنهامواد مخدرراحمل وبه فروش می رساند؛درحالیکه این آقاافغانی گناه چندگانه دارد.بطورنمونه، افغانی های قاچاقبرهم مواد مخدررامی کارند،هم به ایران می آورند تا ایرانی ها رامعتاد بسازند وهم خودشان نمی خورند! دراین باره که درگذشته افغانی ها قاچاق مواد مخدرمی کردند ونمی خوردند،حق با ایرانی هاست؛اما اکنون ازایران، افغانی هابه شمارزیادی معتاد برمی گردند که دستاورد وزارت منحط مواد مخدرکرزی می باشد.به سخن دیگر،برخلاف سخن قبلی ایرانی ها،اکنون افغانی هاهم به ایران مواد مخدرقاچاق می کنند وهم خورده ومعتاد به کشورخود برمی گردند.
اکنون که درباره ی کارنامه ی ننگین وزارت مواد مخدرحکومت کرزی ودستاورد آن که بالارفتن شمارمعتادان درکشورورسیدن افغانستان درمقام درجه اول کشورتولید کننده ی تریاک وهیروئین درجهان می باشد،وازبرخورد خشن ایرانی ها با افغانی های قاچاقبروبازگشت آوارگان افغان به گونه ی معتاد سخن گفته شد،لازم است که ازپیوستگی کاراین وزارت بدنام ومهره های ریزودرشت آن با آی اِس آی / سازمان امنیت پاکستان وطالبان هم سخنی گفته شود"تاسیه روی شود هرکه دراوغش باشد"! همه ی افغانی های که ازتورخم گذرکرده ومی کنند،آن سوی تورخم یک ساختمان بزرگ سرخ دیده می شود.ساختمانی که مالک آن لطیف افریدی،رهبرقاچاقبران پاکستانی- افغانی وتمام منطقه می باشد.روشن است که، افریدی زیرسایه ی آی اِس آی کارمی کند ومربع آی اِس آی- موادمخدر- طالبان- وزارت مخدرافغانستان برهیچ کسی پوشیده نیست.
پیش ازآنکه وزارت مواد مخدردرکابل شکل بگیرد،قاچاقبران حکومتی وغیرحکومتی افغانستان چه درگروه های جهادی وچه درگروه طالبان همه زیرنظرلطیف خان افریدی وآی اِس آی کارمی کردند.دردوره ی اداره ی منفورطالبان درکابل وجنگ های آن بااتحاد باصطلاح شمال که درهردومهره های مهم کاروبارمواد مخدرحضورداشتند،گردن کلفتی لطیف افریدی دراین بازارمکاره چنان بالارفت که باعث شد امریکا این آقارا دستگیروبه دوبی وواشنگتن ببرد.ازاین که، گسترش زرع تریاک ورسیدن تکنالوژی تولید هروئین به منطقه وکاروبارمواد مخدردردوره ی حکومت های رونالد ریگان وژنرال ضیاءلحق همزمان باگرم شدن بازارباصطلاح جهاد علیه کمونیسم دامن زده شده بود وامریکای هاهم کم یابیش درزمینه معلومات داشتند،افریدی بدون کدام مانع وتعزیری دوباره به کاروبارقاچاقبریی خود درراس قاچاقبران منطقه برگشت.به سخن دیگر،لطیف افریدی که نمی دانم اکنون زنده است یانه؛امامنزلش وخودش نقطه ی اتصال وفرماندهی مواد مخدردرمنطقه بود ومی باشد.نقطه ی که قاچاقبران افغانی جهادی- طالبی- کرزی- پاکستانی راوصل می کرد ومی کند.
بهرحال،ازاینکه عربستان وشیخک های جنوب خلیج فارس دربحران های سوریه وعراق که میوه ی آن داعش می باشد وسرکوب نهضت اخوان المسلمین مصروف وهزینه زیاد کرده اند؛دیگرمانند گذشته نمی توانند برای آی اِس آی پولی بدهند که پروژه ی طالبان راتمویل نماید.ازاین رو،تمرکزبالای مواد مخدر درافغانستان وپاکستان جایگاه خود رادرجهت تمویل تروریسم وشکم پرستی پیدانموده است.ازجانب دیگر،دوره ی کاریی حکومت منحط کرزی روبه پایان است وامریکای هاهم افشاکرده اند که وزارت مواد مخدرافغانستان 5میلیادرد دالربودجه دارد.ازاین رو،وزارت مواد مخدرافغانستان باساختمان سازی برای دومکتب درورسج وشاید جاهای دیگربکوشد نشان دهد که بودجه ی اضافی خود را درجهت تقویت معارف بکاربرده ومی برد! برای نویسنده،این بازیی ناپاک وزارت مواد مخدر چنان خنده آوراست که دموکراسی مآبی حکومت کرزی پس ازتقلب درانتخابات مسخره ازآب درآمد! چون، بی حیایی درساحه ی کاریی سیاست کاران افغانستان ازحد گذشته است ووزارت معارف هم دست کمی دربی حیائی ورسوائی ازوزارت مواد مخدرندارد؛پس،وظیفه ی وزارت مواد مخدراست که تشت رسوائی خود رابامکتب سازی ازبام بزیراندازد.خوشبختانه،مردم افغانستان آنقدرآگاهی پیداکرده اند که بدانند حکومتی ها ازرئیس جمهور،وزیرگرفته تارئیس، والی ،مدیر،وکیل و... چه جنایت وعوام فریبی نیست که می کنند!!!

Sunday, 17 August 2014

جنگ علیه طالبان دروزیرستان؛فریب کاریی تازه ی ارتش پاکستان


کسانی که درخانه های شیشه ی زندگی می کنند؛نباید سنگ پرتاب کنند
ضرب المثل انگلیسی
ابراهیم ورسجی
26-5-1393-
ازروزپانزده ی ماه جون تاکنون،دوماه ودوروزاست که ارتش پاکستان دروزیرستان شمالی علیه طالبان ناخودی جنگ می کند.جنگ دریک منطقه ی کوچک میان یک ارتش بزرگ ویک گروه تروریستی دست ساخت خودش ادامه دارد؛امادستاوردی چشم گیربرای مردم وحکومت پاکستان نشان نمی دهد.وقتیکه دوماه ودوروز،جنگ میان ارتش تنومند پاکستان وطالبانِ پیشتروحتا اکنون زیرفرمانش ادامه وازدستاورد آن مطلبی درستی به رسانه گفته نمی شود،خود به خود این پرسش را برجسته می سازد که چرا ازپیشرفت وپسرفت جنگ اطلاعاتی درستی دراختیاررسانه ها گذاشته نمی شود؟ درواقع، ادامه ی جنگ مبهم وبدورازدست رس رسانه ها البته منظورازرسانه ها، رسانه های غیرسمی وآزاد باشند نه رسانه های حکومتی،باعث شده است که دیگران بویژه امریکا وحکومت کابل حتا مرکزهای درداخل پاکستان به دیده ی شک وتردید به سوی آن نظاره نمایند.نظاره گریی که برای برخی پاکستانی ها وغربی ها وحکومت کابل ازنظریه ی توطئه وبازیی پول درآوردی توسط ارتش پاکستان ازکشورهای غربی حکایت می کند.چون، درتمام جنگ های که ارتش پاکستان علیه طالبان تاکنون براه انداخته که داغ ترین آن جنگ دروادیی سوات درسال2009می باشد،به روزنامه نگاران غیرخودی موقع گزارش داده نشد ودرجنگ وزیرستان هم به روزنامه نگاران آزاد موقع برای گزارش دهی ازوضعیت خوب وخراب جنگ داده نمی شود،باعث شد این نظریه فربه شود که آی اِس آی بنام جنگ علیه طالبان درجهت مداخله وتروریست پروریی خود درافغانستان بازی دوگانه می کند تاهم خدا وهم خرما را کمائی نماید.
ازاین رو،لازم است که دررابطه به جنگ کنونی دروزیرستان هم ازتئوری توطئه وهم ازواقعیت های تلخ درونی جامعه وسیاست پاکستان بویژه بازی های منافقانه ی ارتش این کشوردرافغانستان پرده برداشته شود،تا"سیه روی شود هرکه دراوغش باشد." واقعیت این است که ارتش پاکستان هم دوست امریکامی باشد وهم درپرده باآن دشمنی می کند.بازیی دوگانه ی که تاوان آن رادربیشترازسه دهه ی گذشته مردم افغانستان پرداخته اند وهنوزهم می پردازند.بنابراین،نوشته را باردیف بندی پرسمان هابه گونه ی زیرمی آغازم:نخست،عامل های که ارتش پاکستان راواداشته است چنین ترفندکاری نماید حتابزیان مردم آن کشور.دوم،بازتاب وپی آمد بازیی دغلکارانه ی ارتش پاکستان درافغانستان.سوم،نقش امریکا درمهارپاکستان تا درافغانستان باصادرکردن کالای تروریستی خود ماجراجوی رامتوقف نماید.دررابطه به اصل نخست، باید گفت که ویرانگری پاکستان درافغانستان ومنطقه آن هم ازطریق تقویت تروریسم نه تنهابه زیان امریکا وافغانستان حتا بزیان مردم خودش هم می باشد.پس،پرسش بنیادی این است چه چیزی پاکستان راواداشته است که دریک بازیی پافشاری نماید که ازبازتاب مرگ بارآن مردم خودش هم درعذاب می باشند؟ ازاین رو،باید به عامل های زیربه حیث عامل هایا انگیزه های ویرانگریی پاکستان درافغانستان توجه کرده شود:نخست،شکست پاکستان درچندین جنگ علیه هند وپرهیزازجنگ رودروروپناه گرفتن درجنگ های تروریستی علیه هند.دوم،اهمیت موقعیت افغانستان به گونه ی عقب گاه درصورت حمله ی هند به مرکزهای مهم شهری درپاکستان.پرسمانی که ازآن برخی سیاست فهمان کشورما به حیث سیاست "عمق استراتژیک" یاد کرده اند.سوم،نقشی که امریکا،هند وافغانستان می توانند درجهت سرعقل آوردن پاکستان بازی نمایند.
دراین راستا،لازم است که کمی به گذشته برگردم تاروشن شود که نظامی های بی منطق پاکستانی بخاطربزرگی طلبی چگونه به کشورخود خیانت وبعد ازآن به خیانت علیه مردم افغانستان دست درازکرده اند.چون درسیاست قدرت سخن می گوید،لازم است که رهبران کشورهاچه نظامی وچه سیاسی درگام نخست قدرت وموقعیت کشورخود رادرک نمایند؛درغیراین صورت،بیشترازدیگران به کشورخود خیانت می نمایند.بطورنمونه،باوررهبران بنیان گذارورهبران کنونی هند، هندوستان را انگلیستان باساختن پاکستان به این خاطردوشقه کرد که هندوستان بزرگ ازبا داردیروزخواستارتا وان نشود.عین مسئله را رهبران پاکستان البته بعدازجناح این گونه دریافتند که هند، پاکستان رابرسمیت نشناخته وممکن است به الحاق دوباره ی آن به سرزمین مادری بپردازد.ازاین رو،اول،بعدازجناح ،پاکستان گرفتاربحران قیادت شد وبعد ترهم بدامن نظامیان افتاد.نظامی ها راهم که می دانیم که اسلحه دارند وخرد سیاسی ندارند.ازسوی دیگر،پاکستان پیش از16دیسامبر1971،درشرق وشمال غرب هند حضورداشت که میان آن ازنظرجغرافیائی،هندِ دشمن یابرا دربزرگتر قرارداشت.طرفه اینکه،پاکستان باوجود چنان موقعیت جغرافیایی شکننده،ادعای ارضی علیه هند برکشمیرهم کرد.ازهمه خنده دارتراینکه،بخشی ازکشمیرراچین اشغال کرده است که پاکستان خواستاراسترداد آن نیست؛اماکشمیرهند رامی خواهد ازخود نماید.
باچنان ذهنیتی پریشانی،نظامی های پاکستانی درسال1947،بعد ازپیدایش این کشور، درکشمیربالشکرقبایلی طالبان گونه ماجراجوئی کردند که لشکرشان دست به تجاوزجنسی وغارت دارای های مردم زده باعث شد که مردم وفرماندارکشمیرازنهروخواستارمداخله شوند؛ ونهروهم بازدن تودهنی به پاکستان ،کشمیرراکه تا آن وقت موقعیتش میان دهلی وکراچی نامشخص بود،بخشی جدای ناپذیرهند اعلام کرد.افسوس که نظامی های پاکستانی ازشکست بارنخست درکشمیردرس نگرفته باردیگردرسال 1964باآن کشور بخاطرکشمیرجنگ کرد که دراین جنگ که باپا درمیانی مسکودرتاشکند پایان پذیرفت؛اما پاکستان مانند جن قبلی شکست سخت خورد! به گفته ی نهرو:کسانیکه تاریخ نخوانند؛مجبورهستند که همیشه تاریخ راتکرارنمایند! درسال1969،پاکستانی هاژنرال ایوب خان راباتظاهرات خانه نشین وژنرال یحی خان،فرمانده ارتش باوعده ی برگزاری انتخابات وسپردن سرنوشت کشوربه سیاست مداران،حکومت نظامی اعلام کرده درسل1970 انتخابات برگزارکرد که برنده ی آن شیخ مجیب الرحمن،رهبرعوامی لیگ ازپاکستان شرقی بود.نظامی ها برخلاف وعده ی قبلی،قدرت رابه مجیب الرحمن انتقال نداده بحران آفریدند که نتیجه ی آن خیزش بنگالی هاازمارس1971تادیسامبر1971بود.افزون برسرکوب مردم بنگال یاپاکستان شرقی،نظامی های پاکستانی درهفته ی نخست ماه دیسامبر1971، چند پایگاه هوای هند رابمبارد کردند که واکنش هند، مداخله "درداکه" ، تسلیم شدن 96هزارمنصب داروسربازپاکستانی به ارتش آن کشور وبرآمدن بنگله دیش بود.
بدون شک،جدای بنگله دیش وتسلیم شدن96هزارنظامی های پاکستانی درتاریخ 16دیسامبر1971 به ارتش هند؛ضربه ی نیست کننده ی به پاکستان بویژه ارتش جنایت کاراین کشورمصنوعی بود.به گواهی تاریخ،درپسین لحظه ی روز16دیسامبر1971،فرمانده ارتش هند ازخانم اندیراگاندی،نخست وزیروقت آن کشورخواسته بود که اجازه بدهد که پاکستان ازتاریخ برداشته شود.خواستی که گاندی بخاطراحتمال مداخله ی امریکا وچین ازآن خود داری وپاکستان غربی به حیث پاکستان کنونی ادامه ی زندگی یافت.حیف که نظامی های تباه کارپاکستانی که به نیم نفوس مسلمان های نیم قاره ی هند خیانت کرده بودند؛پاکستان پسا دیسامبر1971راهم نگذاشتند که زخم های خود را التیام بخشد! به سخن دیگر،نظامی های که به پاکستان متحد خیانت کرده بودند،به خیانت خود به پاکستان باقی مانده ادامه دادند.ازهمه خنده داراینکه،همان ارتشی که پاکستان را دوشق کرده بود؛ ازلگدزدن به تابوت پاکستان غربی /کنونی هم خود داری نکرده اول حکومت منتخب ذوالفقارعلی بوتورادرژولای1977سرنگون کرده دیکتاتوری نظامی رابرقرارکرد؛ ودوم، باکودتای کمونیستی درافغانستان درماه آوریل1978،بالای دومسئله حساب بازکرده آغازگرتباه کاری بنام دین درافغانستان شد:نخست،پاکستان ازقبل باافغانستان نزاع مرزی داشت.دوم،همان کودتای نظامی که سلطه ی سیاسی- استراتژیک مسکورابه سلطه ی ایدئولوژیک ارتقاداده بود؛دست به حماقت زده باعث دوکارزیرشد که کمرپاکستان رابست:نخست،نیرهای مذهبی وشماری زیادی مردم راواداشت که به ایران وپاکستان پناهنده شوند.دوم،حضورسرنخ سران حکومتِ کابل درمسکو،منافع امریکا رادرمنطقه دچارمخاطره ساخت.
درچنان برهه ی،اول ژنرال ضیاءالحق،رئیس جمهورنظامی پاکستان درماه ژولای 1978به کابل سفرکرده مسئله ی نزاعی- مرزی راکه بامحمد داودخان تفاهم کرده بود باتره کی وامین درمیان گذاشت که چراغ سبرنگرفت .به این خاطرکه،کابل بدون اجازه ی مسکودرزمینه تصمیم گرفته نمی توانست ومسکوهم بالای پاکستان اعتمادی نداشت.پس ازنگرفتن چراغ سبزدرمسئله ی نزاعی- مرزی ازکابل،ژنرال ضیا ازکابل مستقیمن به تهران رفت.چون درتهران قبلن میان چین وشاه تفاهم شده بود که شوروی ازافغانستان بدون نقش امریکا باید بیرون رانده شود.درواقع،مثلث تهران،اسلام آباد و پکن علیه مسکوشکل گرفت.ازاین رو،ضیاء الحق پس ازرسیدن به اسلام آباد،هم آموزش پناهندگان افغانی هواخواه مبارزه ای اسلامی راروی دست گرفت وهم به سازمان سازی های بی شمارازمهاجرین افغانی دست زد تاباتکیه براصل "تفرقه اندازوحکومت کن " درجهت مدیریت مبارزین افغانی به پیش بتازد.دراین برهه،اگرچه امریکا زیرریاست جمی کارتر،کمی نظامی های پاکستانی رابنام حقوق بشرفشارمی داد؛اماتهاجم شوروی به افغانستان همان فشارها را هم نیست کرد وبرنامه ی ایران- پاکستان وچین درجهت برون کردن شوروی ازافغانستان بدون آمدن امریکا خنثی وجبهه ی واحد مبارزه علی کمونیسم روسی با مواد خام ارزان قیمت ازمهاجران افغانی روی دست گرفته شد.
درحالیکه ، رهبران کهنه سال- تاریخ سپری شده ی مسکودرافغانستان غلط کرده بودند؛امافاجعه برای مردم ما،تجارت برای نظامی های پاکستان وانتقام گیری ازمسکوتوسط واشنگتن بخاطرشکستش درویتنام راه افتاد.واقعن،پاکستان بابهره برداری ازجهاد مردم افغانستان علیه شوروی کمرخود رابست؛البته به قیمت خون ارزان وبی صاحب مردم کشورما.بطورنمونه،طوریکه درکتاب" جنگ اشباح"آمده است،امریکا6میلیارد دالروعربستان هم 6میلیارد دالردرجهت براندازی شوروی درافغانستان هزینه کرده اند.امادرکتاب"قصه های درونی جنگ سرد"،آمده است که ازکمک های وارد شده برای جهادی های افغانستان،تنها18درصدآنها به جهادی هاداده شده است!جالب این است که کمک نامبرده مالی است واسلحه – مهمات را دربرنمی گیرد؛همچنان،کمک های چین،اروپا ودیگرعرب های نفتی و...رانیزدربرنمی گیرد.روشن است که 18درصدکمک هابه جهادی هاوبقیه ی آن به جیب نظامی های پاکستانی واریزشده است.درباره ی تجارت شدن جهاد افغانستان برای نظامی های پاکستانی،بهتراست به یک نمونه ی دیگرهم اشاره نمایم وآن اینکه،طارق علی،نویسنده ی انگلیسی- پاکستانی تبارمی گوید که:"بعدازبقدرت رسیدن گورباچوف،کنفرانسی راجع به اوضاع افغانستان درتاشکند برگزارکه من درآن دعوت شده بودم ودرسخن رانی خود ازاشغال افغانستان توسط شوروی انتقاد کردم.بعد ازختم کنفرانس،نماینده ی شوروی به من گفت که شخص گرباچوف وماباتودرزمینه هم نظرهستیم ومی کوشیم به اشغال افغانستان ازطریق سازش وگفت وگوپایان داده شود.وقتیکه دربازگشت ازتاشکند،عزم شوروی به عقب نشینی ازافغانستان رابه پاکستانی ها مسئول گفتم؛بسیارناراحت شدند؛به این خاطرکه،تجارت شان ورشکسته می شد." بنگرید! پاکستان اسلام شعارمی خواست ومی خواهد که باخون مردم افغانستان وویرانی کشورشان تجارت نماید.
درادامه ی تجارت پاکستان به خون جهادی ها وویرانی کشورشان،نظامی های پاکستانی که درتجزیه ی بنگله دیش،شکست رسواخیزازهند خورده بودند، درفکردوکارزیرشدند:نخست،الحاق افغانستان پساشوروی به پاکستان.دوم،بهره برداری ازتروریسم مذهبی علیه هند درکشمیر.وقیتکه،پس ازفروپاشی حکومت وابسته به مسکودرکابل،مهره ی مورد نظرپاکستان یعنی حکمتیارصاحب تاج وتخت درکابل نشد،نظامی های آن کشوراول به ویرانی کابل وبعدن به ساختن طالبان زیرعنوان شریعت وامنیت پرداختند.ازهمه خنده دارتراینکه،طالبان را ازهمان مناطق قبیلگی خود سربازگیری کردند که درآن ایف سی آر/قانون جزای مرزی ساخت انگلیس درسال1901حکومت می کند نه قانون کشورپاکستان.به این معناکه،طالبان بنام شریعت قانون انگلیس رادرافغانستان بایدتطبیق نمایند.قانونی که انگلیس پشتون های مرزی راوحشی فکرکرده برای مهارتوحش آن تدوین به اجراگذاشته بود که پاکستان همان قانون رابرای مهارقبایلی ها، جاری نگهداشت وباطالبان بنام شریعت به افغانستان صا درکرد.
درواقع،پاکستان باید این کاررامی کرد؛به این خاطرکه،منطقه ی قبایلی دوطرف مرزدیورند،منطقه ی می باشد که می توان ازمردم نادان آن به هرطریقی بهره برداری کرد؛ به شرطیکه، موقع غارت گری نیابند.طوریکه پیشترگفته شد،درآغازتشکیل پاکستان وهند،مدتی فرماندهی ارتش هردوکشورزیرقومانده ی یک انگلیس بود.ازاین سبب،پاکستان نمی توانست به ارتش فرمان بدهد که به اشغال کشمیربپردازد.بنابراین،یک لشکرقبایلی ازهمین قبایلی های شریعت مدارترتیب داده به جنگ کشمیراعزام کرد که دزدی وغارت کردند تاوالی کشمیرازنهرو،نخُست وزپیرهند، خواست که مداخله نماید که مداخله کرد وکشمیرراجزء جدای ناپذیرهنداعلام ولشکرتباه کار- غارتگرقبایلی شکست خورده برخی مرده وزخمی به کشمیرپاکستان پس نشست! ازآن تاریخ تاکنون،کشمیرمنطقه ی نزاعی مانده وپاکستان خواب آن رامی بیند که هرگزتعبیرنخواهد شد.دراین راستا،وقتیکه ارتش سرخ ازافغانستان عزم سفرکرد،پاکستان لشکرسازی ازقبایلی هاوجهادی ها رابرای تروریزه کردن کشمیرروی دست گرفت که اوج آن ماجرای کارگل وعقب نشینی تروریستان پاکستانی زیرفشاربل کلینتن،رئیس جمهورامریکا ودفع حمله ی هندبه پاکستان وکودتای نظامی پرویزمشرف علیه نوازشریف بود.
باوجود اینکه، مشرف طراح رسوائی کارگل بود؛ اما ازرسوایی قبلی پند نگرفته هم طالبان افغانی والقاعده راتقویت کرد وهم طالبان پاکستانی و39گروه تروریستی دیگرراساخت تاافغانستان،هند وتمام منطقه راتروریزه نمایند.با این که، امریکامی دانست که مشرف تروریست پروری می کند،امامزاحم او نشد تا این که رخ داد11هم سیپتامبر2001رخ داد وباعث شد که جورج بوش وتونی بلیر،حکومت تروریستی طالبان،القاعده وآی اِس آی رابرانداخته حکومت کرزی رابه میدان بیاورند.با شکل دهای حکومت منحط - مسخره ی کرزی،جورج بوش دواشتباه بسیاربزرگ کرد:نخست،کرزی مالی نبود که مانع ازبازگشت طالبان یا مهارتروریسم شود.دوم،پیش ازاستوارسازیی حکومت نابکارِ کرزی،جورج بوش به سویی اشغال عراق شتافت.دومسئله ی که مشرف رابا ورمند ساخت که امریکا درنظام سازی درافغانستان جدی نیست.ازای رو،باید طالبان افغانی بازسازی وطالبان پاکستانی درپشت سنگرشان ساخته شوند.جالب این است که،مشرف بودجه ی هردوطالبان را ازکمک کای جورج بوش بنام مبارزه علیه تروریسم تامین می کرد.بطورنمونه،دردوره ی حکومت تروریست پرورمشرف،بودجه ی وزارت امورمذهبی بلوچستان 1200میلیون کلداروبودجه ی ووزارت معارف آن دوصد میلیون کلداربود.درواقع،1000میلیون کلداربودجه ی وزارت امورمذهبی بلوچستان، بودجه ی طالبان افغانی بود وبودجه ی طالبان پاکستانی ازطریق وزارت امورمذهبی حکومت ولایت سرحد تامین می شد که درآن وقت زیرکنترول جمعیت العلمای اسلام،شاخه ی ملافضل الرحمن بود.
اگربه پرداخت هزینه ی طالبان افغانی- پاکستانی توسط حکومت مشرف وکمک های جورج بوش به اوتوجه شود،روشن می شود که حکومت بوش تاچه اندازه احمق بود که برای دشمنی پنهان درلباس دوست کمک مالی – نظامی می کرد.درمقدارکمک هاهم،خانم کلینتن،وزیرخارجه ی سابق امریکا درکتاب خود"گزینه ی دشوار"نوشته است که از2001تا2011امریکا25میلیارد دالربه پاکستان کمک نموده است.کمک های که علیه امریکا درافغانستان وعلیه هند درکشمیر،به نفع تروریسم توسط نظامی های پاکستانی هزینه شده است.اگرچه، حکومت بارک اوباما،ازمقدارکمک ها به این دوست منافق کاست؛امابه آن پایان نداد.افزون براینکه پایان نداد،پاکستان را ازانتقادها وسرزنش های سخت ونرم خود هم بی بهره نگذاشت.انتقادهای که تاثیری برصدورکالای صادراتی- تروریستی پاکستان به افغانستان نداشت وندارد.بطورنمونه،کمک ها رابه مبارزه ی عملی علیه تروریسم درافغانستان منوط ساخت که نتیجه ی آن جنگ منافقانه ی ارتش پاکستان درسال2009درسوات وجنگ کنونی دروزیرستان شمالی می باشد.ازاین رو،لازم است ریزبینی شود که جنگ کنونی دروزیرستان علیه تروریسم است یا درجهت فربه کردن آن؟ دراین شکی نیست که جنگ کنونی دروزیرستان علیه طالبان که از15ماه جون تاکنون ادامه دارد،درظاهرعلیه طالبان،اما درعمل درجهت مهارطالبان پاکستانی وتقویت طالبان افغانی می باشد.
برای اینکه، ثابت نمایم که جنگ کنونی علیه طالبان درزیرستان برای مهارطالبان ناخودی شده ی قبلن خودی وتقویت طالبانی افغانی راه اندازی شده است،توجه به سه مسئله ی زیرمهم می باشد:نخست،زمان راه اندازی جنگ علیه طالبان دروزیرستان.دوم،ادعاهای دروغین ارتش پاکستان درباره ی جنگ علیه طالبان دروزیرستان.سوم،گسترش تروریسم درافغانستان.دررابطه به اصل نخست، باید گفت که، همه ساله بودجه ی پاکستان درماه جون تهیه ودرماه جولای هزینه ی آن آغازو تاژولای سال بعدی ادامه میابد.چون درتهیه ی بودجه،پاکستان به کمک بانک جهانی ودیگرنهادهای مالی بین المللی نیازدارد،باگرفتن قرضه ها وکمی بودجه ی شرکت درجنگ علیه تروریسم،ارتش پاکستان جنگ را دروزیرستان آغازکرد.دررابطه به اصل دوم،باید گفت که،ارتش پاکستان ادعاکردکه 175هزارنیروی نظامی درجنگ وزیرستان شرکت دارد وبزودی تروریسم درمنطقه ریشه کن می شود.همه می دانیم که وزیرستان شمالی یک ایجنسی از7ایجنسی نیمه خود مختارِزیراداره ی حکومت مرکزی می باشد که کمترین ساحه دارد.نمی دانم 175هزارسربازومدیران جنگی چگونه درمنطقه ی کوچکی بکارانداخته شده اند آن هم درجنگی که بعدازدوماه ودوروزنتیجه ی آن معلوم نمی شود! افزون براینکه،جنگ وزیرستان تاکنون نتیجه ی قابل توجهی ندارد؛ اما دستاورد داشت:نخست،گروه حقانی که پایگاه عملیاتی اش دروزیرستان بود؛ازوزیرستان شمالی به زیرستان جنوبی ودیگرایجنسی ها تغییرمکان داده شد.دوم،به مقدارموشک پرانی پاکستان علیه ولایت های نورستان،کنروبخش های ازولایت ننگرهارافزوده شد.موشک پرانی که باعث تنش درروابط کابل- اسلام آباد شداست.
ازهمه بارزتراین که،حکومت کابل که درسازشکاری باپاکستان رتبه ی نخست را دارد واین سازش کاری ازحضورفربه نوکران پاکستان درآن مایه می گیرد؛برای درست یاعوام فریبی لب به انتقاد از موشک پرانی نظامی های پاکستانی درشرق افغانستان کشود.نویسنده که همه روزه رسانه های پاکستانی را دنبال می کند؛ دید ومی بیند که پاکستان علت موشک پرانی خود به خاک افغانستان را این گونه توجیه می کند:نخست،موشک هامنحرف شده به سوی افغانستان لغزیده اند.دوم،پایگاه های ملافضل الله،رهبرطالبان پاکستانی که درافغانستان پناه برده است،مورد حمله قرارگرفته اند.دراین اتهام وضداتهام،مسئله ی بنیادی این است که اگرملافضل الله به غرب خط دیورند هم آمده باشد،مهمان طالبان افغانی یانوکران پاکستان می باشد نه مهمان حکومت فاسد کرزی.درواقع،میزبانی طالبان افغانی وفاداربه پاکستان ازملافضل الله حکایت ازدومسئله می کند:نخست،طالبان افغانی ومهمان شان کاری می کنند که پای بادارخود رادرجنگ علیه حکومت کابل بکشانند.دوم،باموشک پرانی به خاک افغانستان،پاکستان می خواهد برحمایت خود ازتروریسم طالبان درافغانستان نقاب کشی نماید.
بطورنمونه،هم زمان با آغازجنگ ارتش پاکستان دروزیرستان،طالبان افغانی وپاکستانی جنگ جبهه ی درهلمند،ترورترسناک – پرتلفات درارگون،بم گذاری درمیدان هوای کابل،بم گذاری سه روزقبل درغرب کابل وتروریک ژنرال امریکای دریک پایگاه آموزشی- نظامی درکابل و...راصورت داده اند.ترورهای که نشان می دهند که جنگ وزیرستان منافقانه علیه برخی طالبان پاکستانی راه اندازی وگروه حقانی دربم گذاری درارگون وگروه طالبان کویته درهلمند وقندهاردست به جنگ وترورزده اند تانشان داده باشند که افغانستان پسا2014آن گونه نیست که امریکا وحکومت کابل فکرمی کنند.باوجود این که، پاکستان برای افغانستان پسا2014خواب های بدی دیده است.بهرحال،نویسنده برای پاکستان پیشنهاد می نماید که به سه مسئله ی زیرتوجه نماید:نخست،افغانستان پسا2014،مانندِ افغانستان دهه ی1990نیست.دوم،دردهه ی یاد شده هم پاکستان ماجراجوئی وطالب سازی را درافغانستان به کمک مالی عربستان ورضایت نسبی امریکا کرده بود.سوم،مردم افغانستان چنان ازپاکستان نفرت پیداکرده اند که دشواراست مکرها وترفندهای قبلی اش دراین کشوردیگرگون شده جایگاهی پیدانماید.چهارم،پاکستان چنان دربحران اقتصادی وانرژی وتروریسم خود ساختش گرفتارشده است که هرگونه دست اندازی اش درافغانستان بزیان خودش هم می باشد.ازسوی دیگر،وضع منطقه وجهان هم به هیچ صورت به نفع پاکستان اگردوباره درافغانستان ماجراجوئی کند، نیست.ازهمه جالب تراینکه،امریکا واروپا پاکستان راشناخته وعربستان هم چنان دربحران تروریست پروریی خود درخاورمیانه گرفتارشده است که فکرنمی کنم مانند گذشته بودجه ی تروریستی طالبان- القاعده زیرمراقبت آی اِس آی رابپردازد.پس،بهترین اختیارازنظرنویسنده برای پاکستان این است که مقوله ی انگلیسی"کسی که درخانه ی شیشه ی زندگی می کند؛نباید سنگ پرتاب کند"را درنظرگرفته بیشترازاین سنگ پرانی به سوی افغانستان نکند! ازاینکه،اکنون هم، بادستاورد سنگ پرانی های قبلی خود به گونه ی تروریسم طالبان ناخودی شده مواجه می باشد؛ادامه ی کمک به تروریسم درافغانستان، کاخ شیشه ی یاموضع لرزانش رالرزانترمی نماید.

Sunday, 10 August 2014

نگاهی به دومین سفروزیرخارجه ی امریکابه کابل وپیآمدهای آن


برای بدی کردن دوراه وجود دارد:زوریا نیرنگ که هردوصفت حیوانی است.زورخصلت شیرونیرنگ خصلت روباه می باشد.
سیسرون
عقاید متفاوت مردم شایستگی تشکیل حکومت را ازآنان سلب می کند.
ماکیاولی
سیاست کاران افغانستان ملی شعارمی دهند وقبیلگی عمل می کنند؛ موضوعی رنج آوری که ریشه ی بسیاری مشکلات کنونی کشوردرآن نهفته است.
ابراهیم ورسجی
19-5-1393
دریک ماه گذشته،جان کری،وزیرخارجه ی امریکا دوسفربه کابل داشت.سفرنخست او11ژولای- 30سرطان؛ وسفردوم او،روز16اسد- 7اگست صورت گرفت. جان کری درسفرنخست خود،31سرطان-12ژولای، معاهده ی تشکیل دولت وحدت ملی پس ازبازشماریی آراء میان هردوکاندید ریاست جمهوری را با این شرط که گیرنده ی بیشترین رای رئیس جمهوروگیرنده ی رای درجه دوم،رئیس اجرائیه شود، به امضارساند؛ودرسفردوم خود، معاهده ی دومی راهم روزجمعه 8اگست-17اسد، بازمیان هردوکاندید باتعهد به همان معاهده ی اولی باکمی افزون کاری به امضارساند.درواقع،اوج گرفتن دوباره ی کشمکش میان تیم های هردو کاندید درباره ی بازشماری آراء زیرنظرسازمان ملل متحد توسط کمیسیون انتخاباتی- تقلب کارکرزی درحضورنماینده های هردوکاندید باعث فلج شدن کاردرجهت تطبیق معاهده ی اولی شد که وزیرخارجه را وادارکرد باردوم وارد کابل شده روند همکاری میان هردوتیم را با امضای معاهده ی دوم درجهت تشکیل دولت وحدت ملی دباره راه اندازی نماید.ازسوی دیگر،شایان ذکراست که، تنها ناکاره شدن روند بازشماری آراء زیرنظرسازمان ملل درموجودیت نمایندگان هردوکاندید ومتوقف شدن همکاریی تیم ها درزمینه نبود که وزیرخارجه را باردیگر وارد بازارمکاره ی سیاست کابل نمود،بلکه سه عامل اثرگذارزیرهم مزید برعلتِ آمدن مجدد او به کابل شد:نخست،تروریک ژنرال امریکای وزخمی شدن 23سربازبومی دریک حمله ی انتحاری درلباس دوست درروزسه شنبه5اگست-14سرطان دردانشگاه افسری درغرب کابل.دوم،نیازفوری به حضوررئیس جمهوری پساکرزی درکنفرانس سران ناتودربروسیلزدرماه سیپتامبر.سوم،خیزش های تند رانه درخاورمیانه ودغلکاریی ارتش پاکستان بنام جنگ دروزیرستان شمالی که با افزایش تروریسم درافغانستان وپاکستان بویژه اولی همراه شد.موضوعی که سبب بی امنیتی وگسترش تروریسم حتادراسلام آباد وبهانه شد برای نظامی ها تا امنیت مرکزفرماندهی تروریسم را بنام کمک به پولیس بدست بگیرند.کاری که حکایت ازجاده سازی برای یک کودتای دیگر درپاکستان درآینده ی نزدیک می کند.درحقیقت،هرسه مسئله دست بدست هم داده انگیزه شدند که وزیرخارجه ی امریکا برای دومین باردریک ماه به کابل بیاید.
درواقع،دومرتبه سفرکردن وزیرخارجه ی امریکابه کابل دریک ماه نشان میدهد که این کشورتاچه اندازه به رخ دادهای فرسایشی افغانستان واثرگذاریی آن بردیگرجریان ها واثرگیریی آن ازآن ها درمناطق دورونزدیک بهاء می دهد! ازجانب دیگر،درداخل امریکاهم جناح نومحافظه کارکه تاهنوزازماجراجوئی های بی دستاورد جورج بوش درس عبرت نگرفته است،حکومت اوباما بویژه کاربران سیاست خارجی آن را زیرفشاروانتقاد گرفته اند که دربرخورد بابسیاری رویدادهای جهان ازجمله کشورهای مسلمان رفتارقاطعانه اتخاذ نکرده اند.دررابطه به افغانستان،روشن است که نومحافظه کاران برخلاف برنامه ی برون بردن سربازان امریکائی توسط حکومت اوباما درپسین روزسال2016نیزابرازمخالفت کرده اند.با اینکه ،فشارهای نومحافظه کاران بررفتارحکومت اوباما درافغانستان وجاهای بحرانزده ی دیگر بویژه پاکستان که رخ دادهای آن بیشترازهرجای دیگری درافغانستان اثرگذارمی باشد؛بی تاثیرنمی باشند.اما واقعیت این است که، رشد تندروی درخاورمیانه واثرگذاریی آن براوضاع افغانستان منشاءِ نگرانی زمام داران کاخ سفید هم شده است.ازاین رو،فرمان اوبامابه حمله ی قوای هوای امریکابه سنگرهای داعش درشمال غرب عراق درروز9اگست بخاطرجنایت این گروه پس مانده ووحشی علیه گروه ایزیدی وسفردوم وزیرخارجه ی امریکابه افغانستان دریک ماه نشان ازاین دارد که نباید این کشوردوباره به گهواره ی تروریسم تبدیل شود.
با وجود این که،جناح حکومتی وجناح نومحافظه کارمخالف حکومت درامریکا هردو بدرجه های متفاوت نسبت به تروریسم ورخدادی افغانستان همسووناهمسومی باشند.امامشکل شان درافغانستان این است که، هم گرفتاراشتباهات گذشته ی خود دراین کشوربلاخیزمی باشند وهم با دسته ها وگرایش های دربا زارمکاره ی سیاست افغانستان سردچارمی باشند استعداد ولیاقت انجام وظیفه های محوله ی خود به حیث دولت مردان کارکشته درجامعه ی فروپاشیده ی ما را ندارند.موضوعی که بیشترازتهدید تروریسم،برای امریکا ومردم افغانستان زیان آورتمام شده ومی شود.ازاین رو، نوشته را درسه بخش این گونه ادامه می دهم:نخست،ناتوانی وکم کاری سیاست کاران ومدیرانِ نادان وفساد پیشه ی افغانستان دربیشتراز13ونیم سال گذشته که بخش داخلی بحران را رقم زده اند.دوم،حمایت های دوام دارامریکا ازآن ها باچشم پوشی ازغلطی ها واستفاده جوئی های شان که درد سرآفرین هم برای مردم ما وهم برای با دارخود شده اند.سوم،خیزش های تند روانه ی مذهبی- تروریستی ازخاورمیانه تاجنوب آسیا که پشت سرآن هاعربستان ،نظامی های پاکستانی وحکومت مذهبی ایران قراردارند.خیزش های که ازهرنگاه افغانستان را درچنبره ی خود دارند.دراین بازیی ناپاک،مسئله ی جالب این است که عربستان و پاکستان،دومتحد امریکا بیشترازحکومت اسلامی ایران برای واشنگتن درافغانستان دشواری خلق کرده اند ومی کنند!
ازاین رو، با تاکید براین که،خراب کاری کشورهای نامبرده درجهت تقویت تند رویی بی منطق- تروریستِ مذهبی براوضاع افغانستان تاثیرشگرف خود را داشته ودارد؛اما دوعامل زیریعنی ناکارآمدی وفساد پیشگی سیاست بازان ومدیرانِ نسقِ افغانستان وحمایت های چشم بسته ی امریکا ازآن ها دربیشتراز13ونیم سال گذشته افزون برهرعامل بیرونی درخرابی وضع کنونی این کشور تاثیرگذاربوده است.بنابراین،لازم است روشن کرده شود که دشواری های افغانستان که ریشه ی عمیق درنابکاریی حکومت کرزی ودارودسته ی فاسد او ودست اندازی های پاکستان درجهت حمایت دوام دارازتروریسم وچشم بستن امریکابرغلطی های تباه کارانه ی آن ها دارد.لذا،مهاربحران وبهبود اوضاع تدابیرعاجل وژرفی رامی طلبد که تنهاباتشکیل شعاریی حکومت وحدت ملی نمی توان درزمینه موفق شد.بهرحال،باتایید همراه باملاحظات ریزِمسایل زیرکه درمعاهده ی دوم زیراثر وزیرخارجه ی امریکاگنجانده شده اند:احترام به قانون،تعهد به چارچوب های قانونی،تعهد به بازشماریی آراء زیرنظرسازمان ملل به اشتراک کمیسیون مربوطه و تیم های کاندیدها وبرنامه ریزی برای انتقال قدرت،تدویرلویه جرگه برای تغییرقانون اساسی ازریاستی به پارلمانی؛البته که،تاتغییرقانون اساسی،کارنخست وزیررا رئیس اجرائیه بدوش می داشته باشد،تعیین جایگاه حزب مخالف توسط رئیس جمهورواصلاحات درنظام انتخاباتی که برخی ازآن ها درمعاهده قبلی هم دیده می شوند؛توجه به مسایل زیررابسیارارزنده می دانم:نخست،تشکیل حکومت وحدت ملی ازافراد آلوده نشده درحکومت کرزی.دوم،مبارزه بامیراث تباه کارانه ی حکومت فاسد کرزی.سوم،مردمی ساختن حکومت باصطلاح وحدت ملی به گونه ی که حمایت مردمی بویژه درجنوب بدست آورده مانع گستاخی پاکستان درفربه کردن تروریسم شود.چهارم،پاکسازی ارگان های دولتی ازعناصرطرفدارطالبان یاجاسوسان پاکستان وبرون کردن تفنگ دارانِ فاسد- نالایقِ باصطلاح جهادی – مافیائی ناقابل اصلاح ازشبکه های دولتی.پنجم،راه اندازی سیاست تازه ی اقتصادی وپایان دادن به اقتصاد بازارکه کمرمردم راشکسته وعده ی ناچیز وفاسدِ حکومتی راچاق کرده است.ششم،مسئله ی خط دیورند نه مسئله ی ملی افغانستان چند قومی،بلکه مسئله ی یک قوم می باشد.ازاین رو،حکومت وحدت ملی به کمک امریکا باید این موضوع راباپاکستان حل وفصل نماید تابه گهواره ی تروریسم درشرق آن خط پایان داده شود.درغیراین صورت،سیاست جلب کمک پاکستان درمبارزه باتروریسم درمنطقه بویژه افغانستان بی ثمرمی ماند.
با درنظرداشت مسایل یاد شده،می توان گفت که چه دشواری های پیشاپیشِ حکومت وحدت ملی مورد نظروزیرخارجه ی امریکا ورئیس جمهورورئیس اجرائیه دربرهه ی پس ازکرزی قراردارند؟برای اینکه، حکومت وحدت ملی بردشواری های نامبرده ودیگردشواری های که ازقلم افتاده اند غلبه یابد؛لازم است که اقدام های زیرروی دست گرفته شوند:نخست،درزیرعنوان ازقول ماکیاول،پدرسیاست مدرن نوشته ام که:"کسانیکه عقاید متفاوت داشته باشند؛حکومت تشکیل داده نمی توانند."روشن است که این تفاوت نظرونگاه میان کاندیدها بسیارفراخ ، ژرف ودشواراست وباعث می شود که مطابق گفته ی ماکیاولی حکومت وحدت ملی ساخته نتوانند.اگروزیرخارجه ی امریکا دریک ماه دوباربه کابل آمده است،بی ربط به طرزفکرهای ناسازگارکاندیدها وتیم هایشان درزمینه های سیاسی- حکومتی نیست.ازاین رو،برای باهم نزدیک ساختن نگاه های ناسازگار،بهترین گزینه آمدن درحد وسط یا درمیانی ودرواقع دورریختن نگاه های تندِ سمت- قوم- قبیله گرایانه وتن دهی به نگاه وطن خواهانه ومردم دوستانه می باشد.پرسمانی که درسیاست گذشته های دورونزدیک افغانستان به کنارگذاشته شده بود و وضع کنونی افغانستان تا اندازه ی زیادی زاده ی آن کنارگذاشتن می باشد.روشن است.برای اینکه تاریخ وگذشته ی ناشاد تکرارنشود،ایجاب می کند که سیاسی هاملی شوند تاقبیلگی.البته که،ملی گرائی شعاری وقبیله گرائی عملی بسیارداشتیم وممکن است درآینده هم عده ی بی منطق ودرس ناگیرازتاریخ دنبال آن بگردند.
وقتی که می گویم ملی گرائی شعاری وقوم- قبیله گرائی عملی فراوان داشتیم وممکن است هنوزهم عده ی ناعاقبت اندیشانه دنبال آن بگردند،بدومسئله تاکید مهم باید نمود:نخست،ملت باشعارساخته نمی شود.دوم،بس است ملی گرائی درشعاروقبیله گرائی درعمل! بطورنمونه،تاریخ دورونزدیک ما پراز ملی گرائی شعاری وقبیله گرائی درعمل می باشد.برای نمونه،دردوران جنگ علیه تجاوزشوروی ، باستثنای شماری کمی افغان ملتی ومخالفان شان، همه ی مردم افغانستان واقعن مسلمان ورسمن افغان بودند.بدبختانه،وقتیکه پس ازفروپاشی حکومت وابسته به مسکوکه درتیکه داریی یک قوم که قوم نه که قبایل می باشند ؛به این خاطرکه،درسطح قوم تاکنون خیزبرنداشته است،دیگران بویژه تاجیکان شدند غیرافغان وازبک هاهم شدند گلیم جمع وهزاره هاهم شدند بدترازهمه! رخداد ناخوشایندی که پرده ازچهره ی ملی گرائی منافق افغان بزیرکشید ووسیله شد برای نظامی های پاکستانی تا ارتش جهل وکثافت رابنام طالبان باشرکت افسران پشتوزبان خلقی به جنگ غیرپشتون هابویژه تاجیک هااعزام دارند که دستاورد آن درگام نخست ؛ ویرانی شمالی،نابود کردن بت بامیان بخاطردرآمد مالی- گردشگری اش وویران کردن بخش های ویران ناشده ی شمال؛ودرگام دوم، رنج ها وغم های پشتون ها دردوسوی مرزدیورند می باشد.وضع غمباری که دردیگربخش های افغانستان کاهش؛اما درمناطق هم مرزبا پاکستان مانند گذشته ادامه دارد.
ازاین رو،نویسنده براین اصل می خواهد تاکید نماید که دوران ملی گرائی شعاری وقبیله گرائی عملی به سرآمده است! اگرکسانی باوربه سخن نویسنده ندارند،توجه به اوضاع عراق،سوریه،صومالی،لبنان، یمن ،لیبی حتاپاکستان بسنده می کند که دریابند باشعار ملت سازی ناممکن است.پس، لازم است که درزمینه فکرژرف کرده شود وفکرژرف هم این است که حکومت نماد ترکیب اجتماعی درجامعه ی چند قومی افغانستان کرده شود.مسئله ی که وزیرخارجه ی امریکا تاحدی درک کرده ومی کوشد زیرنام دولت وحدت ملی هم ازبحران افغانستان بکاهد وهم راهی برون رفت کشورخود ازبحران دوام داراین کشور وتروریسم قبایلی دست پرورده ی پاکستان پیدانماید.باوجود این که،تلاش های بحران مهارکننده ی وزیرخارجه ی امریکا درافغانستان تهی ازفایده نمی باشد؛امابراین اصل مهرتایید می گذارد که سیاست کاران وطن ما ازسرتاپاشکست خورده اند،ورنه نیازی پیش نمی شد که دیگران درفکربهبود سرزمین فلاکت زده ی ما پاپیش بگذارند.بهرصورت،آنچه که شده است نباید تکرارشود؛به این خاطرکه،جای شرمساری برای خودی هامی باشد که کمبودی ها وشکست های آن ها را دیگران جبیره یاپرده پوشی نمایند.
دراخیر،برای کاندیدها وسرپرست شان،یعنی وزیرخارجه ی امریکا،پیشنهاد می نمایم که کرزی وکمیسیون انتخاباتی اش باتقلب گسترده درانتخابات،جنازه ی روند نیمه جان دموکراتیک ومیوه ی نیمه پخته ی آن یعنی انتخابات ریاست جمهوری رابرداشته اند.ازاین رو،بهتراست که تنهابه حکومت وحدت ملی برای مهارنیم بند بحران تاکید وعمل نمایند.به این معناکه،انتخابات مسخ شده نمی تواند مشروعیتی برای رئیس جمهورورئیس اجرائیه ی پساکرزی فراهم نماید.وحکومت وحدت ملی هم اگرمی خواهد تاحدی رنگ مردمی بگیرد؛باید بکوشد درساختارخود ازمهره های سوخته وفاسد حکومت مسخره ی کرزی کارنگیرد.درغیراین صورت،ادامه ی وضع موجود به نفع داعش های قریب ظهورِ افزون برتروریسم طالبان درافغانستان تمام خواهد شد.ازهمه مهم تراین که،ملی گرانمایان شعاری ودراصل قبیله گرایانِ دالرخورشریک درحکومت فاسد کرزی باید بدانند که به گفته ی سیسرون،سیاست مداررومی:"برای بدی کردن دوراه وجود دارد:زوریانیرنگ که هردوخوی حیوانی است.زورخصلت شیرونیرنگ خصلت روباه می باشد."جالب این است که،درافغانستان هردوخصلت شیری- روباهی به کمک هند بریتانیا واتحادِ شوروی وپاکستان، توسط زمام داران کته چنگالی تهی مغزوامیرمومنان تهی ایمان وتهی مغزتجربه ووضع کنونی راتحویل مردم داد.ازاین رو،گریزازشیری وروباهی درسیاست وتن دادن به سیاست انسانی که همان هم نوای بامنشورجهانی حقوق بشرمی باشد،تنها راهکاردرست درجهت برون شدن افغانستان ازوضع ناهنجارکنونی می باشد.افزون برتاکید برتوجه سیاست کاران شکست خورده ی افغانستان برنماینده ی ترکیب اجتماعی ساختن حکومتِ وحدت ملی،ازحکومت اوباما ووزیرخارجه اش، جان کری که زیاد مصروف مشکل کشائی درافغانستان شده اند؛ می خواهم که درکشورما واقعن ازیک روند دموکراتیک نه آن گونه که دربیشتراز13ونیم سال گذشته رایج بود وباعث تلفات مالی وجانی زیادی برای آن ها ومردم ماشد حمایت ودربیرون افغانستان هم دقت نمایند که نظامی های تروریست پرورپاکستانی دغل کارند وازحمایت تروریسم دست بردارنیستند.به سخن دیگر،حمایت ازدموکراسی اصیل درافغانستان ومهارزدن برسیاست تروریست پروریی پاکستان؛ دوراه کاری می باشد که بدرستی می تواند تروریسم رامهاروامنیت وآرامش درکشورما وتمام منطه حتاپاکستان تامین نماید.

Wednesday, 6 August 2014

چرا آمریکا از اسرائیل حمایت می‌کند؟


کورش عرفانی

شورای حقوق بشر سازمان ملل در نشست اضطراری خود رای داد که تحقیقات بین‌المللی درباره موارد احتمالی نقض قوانین در حملات اسرائیل به نوار غزه انجام گیرد. پیش از آن «ناوی پیلای»، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد، از اقدامات نظامی اسرائیل در این منطقه به عنوان «جنایت جنگی» نام برده بود.

در جلسه شورای حقوق بشر برای تحقیقات از عملیات اسرائیل و در میان ۴۷ کشور جهان، آمریکا تنها کشوری بود که به تحقیق از نقض احتمالی حقوق بشر در جریان عملیات اسرائیل رای مخالف داد. باز در حالی که بسیاری از دولت‌های جهان، شخصیت‌ها، جمعیت‌ها و نهادهای بین‌المللی نیز این حملات را محکوم کرده و خواهان توقف آن شده‌اند، دولت آمریکا به طور صریح از عملیات نظامی اسرائیل حمایت کرده و پشتیبانی خود را در چند نوبت از زبان رئیس جمهور و یا وزیر دفاع خود از آن اعلام داشته است.

برای بسیاری جای تعجب است که چگونه دولت ایالات متحده آمریکا که چندی پیش دولتاوگاندا را به دلیل وضع پاره‌ای محدودیت های قانونی برای «همجنسگرایان» تهدید به تحریم کرد، این گونه در مقابل اقدامات پر تلفات نظامی اسرائیل نه فقط سکوت نکرده، بلکه به طور مشخص از آن پشتیبانی می‌کند. این عملیات تا زمان نگارش این نوشتار نزدیک به ۷۰۰کشته داشته که ۱۰۰ نفرشان کودک بوده‌اند. هزاران زخمی و بیش از ده‌ها هزار نفر آواره از این عملیات به جای مانده است. اما چرا هیچ یک از این ارقام کوچک‌ترین نگرانی در دل مقامات آمریکایی بر نمی‌انگیزد و آنها را به سوی یک اقدام جدی برای بازداشتن اسرائیل از چنین تهاجم پرهزینه‌ای نمی‌کشاند؟

رفتار آمریکا به ویژه در زمانی عجیب جلوه می‌کند که واشنگتن با موقعیت خاصی در عراق و سوریه و حتی در لیبی مواجه است که نیاز به یک حوزه جدید آشوب و درگیری ندارد و به طور عقلانی اسرائیل به عنوان یک متحد می‌بایست آمریکا را در این شرایط یاری دهد، اما می‌بینیم که برعکس عمل کرده و آمریکا را در موقعیت سخت‌تری در خاورمیانه قرار می‌دهد.

برای فهم این موضوع پرداختن به مسائل روز و جاری نمی‌تواند به تنهایی بستر مناسبی باشد. توضیح این روابط خاص میان آمریکا و اسرائیل نیازمند پرداختن به مسائل مهمی است که ریشه در تاریخ این دو کشور دارد. اما از آن جا که کتب مفصلی در این باره نگاشته شده است، نگارنده در اینجا فقط به ارائه مختصری از برخی از موارد می‌پردازد و از وارد شدن به جزییات، شرح مفصل و یا پرداخت به همه پارامترها خودداری می‌کند.

هدف از این نوشتار ارائه برخی داده‌ها برای فهم هر چه بهتر گرایش دولت ایالات متحده آمریکا در قبال عملکرد کنونی اسرائیل در نوار غزه، موارد مشابه آن در گذشته و شاید در آینده است.
آمریکا-اسرائیل: روابطی خاص

بخشی از یهودیان در طول تاریخ پیوسته آرزوی جمع شدن در یک منطقه واحد و تشکیل یک کشور را داشته‌اند. در قرن نوزدهم برخی از آنها بر اساس تاکید بر برخی باورهای مذهبی-ایدئولوژیک با به راه انداختن جریانی به نام «صهیونیسم» در صدد بر آمدند که این آرزو را به یک پروژه تبدیل کنند. در سال ۱۸۹۷ کنفرانسی زیر نظر یک یهودی اتریشی-مجارستانی به نام «تئودورهرتصل» در سوئیس تشکیل شد که عنوان آن «نخستین کنفرانس صهیونیسم» بود. در این کنفرانس ۱۱۷ گروه یهودی شرکت‌کننده، سازمانی را بنا نهادند به نام «سازمان جهانی صهیونیست». یک سال بعد این سازمان دارای ۹۰۰ تشکل عضو بود. در ابتدا برای تشکیل کشور مستقل یهودی صحبت از مناطقی در کشورهایی مانند آرژانتین، اوگاندا، منطقه شرقی جزیره قبرس و یا حتی تگزاس در آمریکا بود.

اما سرانجام این سرزمین فلسطین بود که برای این منظور انتخاب شد، با وجود آن که ۹۳ تا ۹۶ درصد مردم ساکن این منطقه غیر یهودی (مسلمان و مسیحی) بوده و ۹۹درصد سرزمین‌های این منطقه را صاحب بودند. پس از وارسی و گزارش از منطقه، دو نماینده این تشکیلات در مورد سرزمین فلسطین نوشتند: «عروس زیباست، اما شوهر کرده است.» سازمان جهانی صهیونیست به طور مصمم بر این شد که فلسطینی‌ها را باید از سرزمین خود بیرون راند، اگر شد با پول، اگر نه با زور.[1]

اهمیت آمریکا برای اجرای پروژه «صهیونیست»ها از همان ابتدا آشکار بود. یکی از بنیان‌گذاران جریان صهیونیسم سیاسی به نام «ماکس ناردو» که از نزدیکان «هرتصل» بود نوشت:« تنها امید صهیونیسم، یهودیان آمریکا هستند».[2] در آن زمان، یهودیان آمریکا تمایلی به جریان صهیونیسم نداشتند و حتی برخی از ‌‌آنها مخالفت می کردند. اما با فشار صهیونیست‌ها سرانجام آرزوی آنها برآورده شد و آمریکا به چنان حامی بزرگی برای صهیونیسم تبدیل شد که مورخ یهودی «نائومی کوهن» در سال ۲۰۰۳ نوشت:«اگرحمایت مالی و فشارهای سیاسی یهودیان آمریکا نبود، اسرائیل می‌توانست در سال ۱۹۴۸ تولد نیابد.» [3] همین بانوی مورخ می‌نویسد:«در واقع سرمایه‌گذاری یهودیان آمریکا در توسعه و حفظ اسرائیل تا همین امروز هم ادامه یافته است.»
ردپای صهیونیسم در آمریکا

برای یافتن رد فعالیت نخستین گروه‌های صهیونیستی در آمریکا که پی گیر یک کشور مستقل بودند باید به دهه ۱۸۸۰بازگردیم. برخی چهره های طرفدار صهیونیسم، مانند شاعر آمریکایی «اِما لازاروس»- که شعرهایش بر روی مجسمه آزادی هم نصب شده است-، در دفاع از این ایده فعالیت بسیار کردند. در سال ۱۸۹۱ نخستین روایت پرچم فعلی اسرائیل در بوستون آمریکا طراحی شد. [4]

نمود مشخصی از نفوذ صهیونیست‌ها در ساختار سیاسی آمریکا را می‌توان در تصمیم رئیس جمهور وقت آمریکا، «گروور کلولاند» یافت که با عنایت به اهمیت فلسطین برای صهیونیسم، یک یهودی را به سمت سفیر آمریکا در ترکیه عثمانی منصوب می‌کند. خاخام محافظه‌کار و مورخ «دیوید ج. دالین» در این باره می‌نویسد که رئیس جمهور قرار دادن یک یهودی در سفارت ترکیه را به دلیل «اهمیت روز افزون صهیونیست‌ها در میان رای‌دهندگان یهودی آمریکا» مد نظر قرار داد. [5] این امر چنان در دولت‌های پیاپی بعدی نهادینه می‌شود که به مدت سی سال، تمام روسای جمهوری آمریکا از جمهوری‌خواه یا دمکرات این سفارتخانه را فقط برای یهودیان حفظ می‌کنند.

همزمان با برگزاری کنفرانس جهانی صهیونیست، یهودیان آمریکا در سال ۹۸-۱۸۹۷ اقدام به تاسیس نهادهای جدید یهودی می‌کنند تا تمام مناطق ایالات متحده و از جمله شرق آمریکا و غرب میانه را پوشش دهند. به فاصله تنها یک سال پس از کنفرانس جهانی صهیونیسم، در سال ۱۸۹۸ «فدراسیون آمریکایی‌های صهیونیست» تشکیل می‌شود.[6] در سال ۱۹۱۰ این فدراسیون ۲۰ هزار عضو دارد که در میان آنها روزنامه نگاران، وکلا، استادان دانشگاه و صاحبان شرکت‌های اقتصادی دیده می‌شوند. از همان زمان، نمایندگان کنگره به ویژه درایالت‌های شرقی آمریکا خود را موظف می‌بینند که به این نهاد گوش فرا دهند.

رشد جریان صهیونیسم در آمریکا به سرعت پیش می‌رود. در سال ۱۹۱۴ گروه های جدیدی مانند «حداثا» (سازمان صهیونیستی زنان) به آن می‌پیوندند. در سال ۱۹۱۸ «فدراسیون آمریکایی‌های صهیونیست» ۲۰۰هزار و در سال ۱۹۴۸ یک میلیون عضو دارد.[7] برای درک قدرت نفوذ «صهیونیست» های آمریکایی در درون ساختار آمریکا باید به عنوان مثال اشاره کنیم به مورد «لوئیز دامبیز براندیز» که در سال ۱۹۱۲ به سمت رئیس دادگستری آمریکا برگزیده شد و در عین حال، به طور غیر علنی، در راس تشکیلات «سازمان صهیونیست آمریکا» قرار داشت. او در این موقعیت بسیاری از نزدیکان خود را، مانند «فلیکس فرانکفورتر»، از درون جریان صهیونیستی تحت نظر خود در درون ساختار آکادمیک، قضایی و سیاسی آمریکا قرار داد.«فلیکس فرانکوفورتر» با حمایت یک ثروتمند یهودی در دانشگاه هاروارد پستی به دست آورد و به مدت سی سال در آن جا افراد زیادی را برای خدمت به تشکیلات صهیونیست‌های آمریکا، که خود به آن تعلق داشت، تربیت کرد. افرادی که در پست‌های بالای ساختار حکومتی، اقتصادی و رسانه‌ای آمریکا قرار گرفتند. این جریان بعدها در همه دانشگاه‌های مهم آمریکا ادامه یافت.

روند رشد طرفداران صهیونیسم در آمریکا به سرعتی بسیار ادامه یافت که در اینجا برای پرهیز از تطویل کلام به همین بسنده کرده و علاقمندان را به کتاب های موجود در این باره ارجاع می‌دهیم.
استقرار نهادینه در صحنه سیاسی آمریکا

جریان یهودیان صهیونیست در آمریکا به ویژه در آستانه جنگ جهانی دوم رشدی روز افزون داشته و پس از آن به طور درازمدت در صحنه مستقر شدند. با تاسیس اسرائیل و ضرورت دفاع همه جانبه از آن، رشد و فعالیت جریان‌های طرفدار اسرائیل در آمریکا وارد فاز جدیدی شد که به استقرار سازمان یافته و دراز مدت آنها در این کشور انجامید. برای درک حضور این جریان در صحنه سیاسی آمریکا باید نگاهی به برخی از مهم‌ترین تشکل‌های یهودی فعال در ایالات متحده بیاندازیم، بدون آن که ادعا کنیم این لیست کامل و یا مشروح است:

● کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل The American Israel Public Affairs Committee (AIPAC)

این کمیته قدرتمندترین جزء لابی یهودیان در آمریکاست که به طور تمام عیار و سیستماتیک طرفدار اسرائیل و سیاست‌های آن است. این لابی به عنوان اولین یا دومین گروه فشار قدرتمند حاضر در ساختار سیاسی آمریکا شناخته می‌شود. لوایح پیشنهادی این کمیته مورد استقبال و پشتیبانی جدی نمایندگان جمهوریخواه و دمکرات کنگره ایالات متحده ی آمریکا قرار می‌گیرد. این کمیته ۶۰ میلیون دلار در سال درآمد دارد تا به کارهای خود به نفع اسرائیل در آمریکا بپردازد. بالاترین مقامات حکومتی در کنگره سالانه این کمیته شرکت کرده و حمایت خود را از اسرائیل و سیاست‌های آن اعلام می‌کنند. به طور معمول حمایت این کمیته از یک کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا برای پیروزی او در انتخابات ضروری جلوه می‌کند.

● کمیته‌های اقدام طرفدار اسرائیل (Pro-Israel Political Action Committees (PACs

این سازمان که متشکل از ۳۰ کمیته حامی اسرائیل است در واقع امر بازوی اجرایی «کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل» محسوب می‌شود. فقط چهارتا از تشکل‌های سی‌گانه ی آن نامی را با خود دارند که نشان می‌دهد چه منظوری را دنبال می‌کنند، مانند «متحدین اسرائیل»؛[8] باقی آنها نام‌هایی دارند که بیانگر هدفشان نیست مثل «کمیته اقدام ملی»[9]. این امر برای پوشاندن منظوروهدف تشکلی است که از حیث مالی به نمایندگان کنگره یاری می‌دهد.

● گردهم‌آیی روسای سازمان‌های اصلی یهودی آمریکا Conference of Presidents of Major American Jewish Organizations CoP

این تشکل دربرگیرنده ۵۱ سازمان یهودی آمریکاست که برای دفاع از منافع اسرائیل تلاش می‌کنند. در سال ۲۰۱۱ درآمد این گردهم آیی معادل ۲.۲ میلیون دلار بوده است. تمامی اعضای این تشکیلات در هئیت مدیره «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» نیز حضور دارند و در مورد روش‌های لابی‌گری نزد سیاستمداران آمریکایی تصمیم‌گیری می‌کنند.

● بنیاد آموزشی آمریکا و اسرائیل (The American Israel Education Foundation (AIEF

این بنیاد از زیر مجموعه‌های «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» است که وظیفه پرداخت هزینه‌های لازم برای سفر نمایندگان کنگره را بر عهده دارد. در سال ۲۰۱۱ این بنیاد ۸۱ نماینده را از هر دو حزب به خرج خود عازم بازدید از اسرائیل کرده است تا از نزدیک با نخبگان اسرائیلی دیدار کنند. بودجه سالانه ی این بنیاد ۲۶میلیون دلار است.

● موسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (The Washington Institute for Near East Policy (WINEP

این موسسه که از خرده اجزاء «کمیته امور عمومی اسرائیل و آمریکا» است به عنوان یک اتاق فکر بانفوذ میان سیاستمداران آمریکایی عمل می‌کند و خط نظری لازم برای دفاع از منافع اسرائیل را با بودجه‌ای نزدیک به ۲۳.۵ میلیون دلار و درآمدی معادل ۹.۴ میلیون دلار در سال به پیش می‌برد. به طور مثال بسیاری از نظریه‌پردازانی که آمریکا را به برخورد نظامی با ایران تشویق می کنند وابسته به این موسسه هستند.

در مورد سایر تشکل‌های مهم متعلق به لابی اسرائیل در آمریکا به ذکر نام آنها بسنده می‌کنیم.

● لیگ ضد اتهام (Anti-Defamation League (ADL

● همبستگی بین‌المللی یهودیان و مسیحیان (با نام مستعار «برای اسرائیل بیایستیم) International Fellowship of Christians and Jews aka Stand for Israel

در آمد سالیانه این تشکیلات که برای حمایت از اسرائیل هزینه می‌شود بالغ بر ۱۰۰ میلیون دلار است.

● مسیحیان متحد برای اسرائیل (Christians United for Israel (CUFI

این تشکیلات زیر نظر کشیش «جان هیگی»[10] است که خود میلیونر[11] بوده و بیش از یک میلیون عضو در آمریکا دارد. این کشیش می‌گوید بر اساس انجیل باید از اسرائیل حمایت کرد و به محض آن که قرار باشد لایحه‌ای در کنگره آمریکا برخلاف میل اسرائیل تصویب شود او از هودارانش می‌خواهد نمایندگان را نامه‌باران کنند.

● مرکز سیمون ویزنتال Simon Wiesenthal Center با بودجه‌ای معادل ۶۷ میلیون دلار

● پروژه اسرائیل The Israel Project

با ۱۱ میلیون دلار بودجه در سال و دفاتری در هند و چین و سایر کشورهای جهان. کار این سازمان، تبلیغات تخصصی و ویژه به نفع اسرائیل در رسانه‌های آمریکایی است. آنها «فرهنگ لغات مناسب برای تبلیغات به نفع اسرائیل» هم منتشر کرده‌اند..[12]

● دوستان نیروهای دفاعی اسرائیل Friends of the Israeli Defense Forces (FIDF)

وظیفه این تشکیلات آن است که تصویر ارتش اسرائیل را در آمریکا و سایر نقاط جهان بهبود ببخشد. این تشکیلات هر سال صدها سرباز ارتش اسرائیل را به آمریکا می‌آورد تا به سخنرانی به نفع ارتش اسرائیل در کنیسه‌ها و دانشگاه‌ها و مدارس بپردازند. برای این منظور این تشکیلات ۳۰ میلیون دلار بودجه در سال در اختیار دارد.

این لیست بسیار بلندبالاست و به همین حد بسنده می‌کنیم. [13]

با یک چنین شبکه عظیمی از تشکل‌های سازمان یافته، هدفمند و برنام‌ دار، اسرائیل کمترین نگرانی برای جلب حمایت کامل سیاستمداران آمریکا از عملکرد خود را ندارد. به همت کار نیم قرنی این سازمان‌ها، بدنه قدرت در آمریکا و نیز در اسرائیل به طوری شکل گرفته است که به طور مشخص ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و حتی طبقاتی را در هر دو کشور تحت تاثیر خود قرار داده است. کافیست به جدولی که دراین لینک آمده است نگاه کنید تا میزان پرداختی‌های «کمیته روابط عمومی آمریکا و اسرائیل» را به نمایندگان کنگره آمریکا، اعم از دمکرات و جمهوریخواه ببینید.

این رقم‌ها تعیین‌کننده گرایش این نمایندگان در طول دوران حضورشان در مجلس نمایندگان و یا سنای آمریکا هستند. تاثیر قدرت اقتصادی بر قدرت سیاسی راه را برای این تشکل‌های لابی‌گر باز کرده است تا بتوانند با به کارگیری پول‌های کلان تا حد زیادی دمکراسی آمریکا را از محتوا تهی و آن را به یک دمکراسی شکلی تقلیل دهند که در آن، در ورای رای مردم، قدرت مالی چنین تشکل‌هایی حرف آخر را در زمینه انتخاب نمایندگان و رئیس جمهوری بزند. به همین دلیل برای ده‌ها سال است که حکومت آمریکا بدون کمترین قید و شرطی از عملکرد و سیاست‌های اسرائیل در منطقه خاورمیانه دفاع کرده است و هیچ فشار جدیی را بابت زیرپا گذاشتن قوانین حقوق بین‌الملل و یا حقوق بشر و یا عدم تعهد به صلح با فلسطینی‌ها بر اسرائیل وارد نساخته است.
اوباما و اسرائیل

مورد «باراک اوباما» در قبال اسرائیل چندان متفاوت از سایر روسای جمهوری این کشور نیست، در واقع یک نمونه بسیار متداول است. بسیاری از روسای جمهور آمریکا، مانند جرج بوش و یا رونالد ریگان، حتی حرف از حق و حقوق فلسطینی‌ها در مقابل اسرائیل به زبان نیاورده‌اند، اما مواردی هم مثل اوباما که از آن سخن گفته‌اند از مرز کلام و شعار فراتر نرفته است.



اوباما در سخنرانی معروف خود در قاهره در سال ۲۰۱۰ اعلام داشت که «فلسطینی‌ها ۶۰ سال است رنج جدا شدن از سرزمین خود و تحقیرهای کوچک و بزرگ روزانه را با اشغال‌گری تحمل کرده‌اند…این وضعیت برای فلسطینی‌ها غیر قابل اغماض است.» او سپس از این سخن گفت که آمریکا به فلسطینی‌ها پشت نخواهد کرد و خطاب به اسرائیلی‌ها افزود:«اسرائیل باید با تعهدات خود مبنی بر این که فلسطینی‌ها بتوانند به کار و زندگی و توسعه جامعه خود بپردازند عمل کند.»[14]

این سخنان اوباما که در آن زمان نطفه‌های امید را در دل فلسطینی‌ها کاشت، با کمترین اقدام عملی از جانب کاخ سفید برای واداشتن اسرائیل به اجرای آنها همراه نبوده است. ماشین قدرتمند لابی یهود در آمریکا شرایط را به گونه‌ای پردازش کرد که اوباما جز حمایت بی چون و چرا از اسرائیل و ارائه کمک‌های مالی هر چه بیشتر و دادن آخرین فنآوری‌های نظامی به تل‌آویو کار دیگری نکرد.

برای درک اهمیت میزان کمک‌های آمریکا به اسرائیل کافیست اشاره کنیم به سخنان وزیر دفاع وقت اسرائیل «گابی اشکنازی» که در سال ۲۰۱۲ اظهار داشته بود: «میزان کمک مالیات دهندگان آمریکایی به سیستم دفاعی اسرائیل بیش از کمک مالیات دهندگان اسرائیلی است.»[15] کمک‌های نظامی آمریکا به اسرائیل در سال بالغ بر ۳ میلیارد دلار است. قرار بر این است که بین سال های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۸ هر سال ایالات متحده آمریکا مبلغی معادل ۳.۱۵ میلیارد دلار به اسرائیل کمک نظامی کند. این کمک‌ها شامل میلیاردها دلار تسهیلات مالی و انتقال پول بدون پرداخت مالیات از آمریکا به اسرائیل و یا کمک‌های فن‌آوری در عرصه‌های مختلف نمی‌شود.

دراین جا برای درک هر چه بهتر روابط مالی میان این دو کشور به برخی از ارقام اشاره می کنیم:

فواید مالی رسیده از آمریکا به اسرائیل در بین سال های ۱۹۴۹ تا اول نوامبر سال ۱۹۹۷ : [16]

وام و کمک مالی خارجی: ۷۴,۱۵۷,۶۰۰,۰۰۰ دلار

سایر کمک‌های مالی آمریکا: ۹,۰۴۷,۲۲۷,۲۰۰ دلار

بهره به نفع اسرائیل بابت پرداخت‌ها: ۱,۶۵۰,۰۰۰,۰۰۰ دلار

مجموع کمک‌های مالی : ۸۴,۸۵۴,۸۲۷,۲۰۰ دلار

سهم هر اسرائیلی از این کمک‌ها : ۱۴,۶۳۰ دلار

حال به طرف آمریکایی بپردازیم:

کمک بلاعوض مالی آمریکا به اسرائیل: ۸۴,۸۵۴,۸۲۷,۲۰۰ دلار

بهره پرداخت شده بابت این کمک‌ها: ۴۹,۹۳۶,۶۸۰,۰۰۰ دلار

مجموع هزینه تحمیل شده به آمریکا: ۱۳۴,۷۹۱,۵۰۷,۲۰۰ دلار

سهم هر آمریکایی بابت کمک های مالی آمریکا به اسرائیل در بین سال های ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۷: ۲۳,۲۴۰ دلار

در مورد نفوذ طرفداران اسرائیل در آمریکا در حوزه‌های مختلف می توان کتاب‌ها نوشت، اما به همین حد بسنده کنیم که در وسایل ارتباط جمعی این نفوذ به حدی است که بسیاری از آمریکایی‌ها باور کرده‌اند که فلسطینی ها به طور «غیر قانونی» در سرزمین‌های خود به سر می‌برند و بنابراین عادی‌ست که اسرائیل زمین‌های آنها را غصب کند. [17]
نتیجه‌گیری:

شاید به عنوان خاتمه این نوشتار بد نباشد اشاره‌ای بکنیم به این که برای روز چهارم ژوئیه امسال که روز استقلال آمریکاست، طرفداران اسرائیل در آمریکا خواهان آن شدند که آمریکایی‌ها پرچم خود را با ستاره داوود که مخصوص جریان صهیونیسم است مزین کنند. نفوذ آنها به حدی است که اداره پست آمریکا این ستاره‌های داوود را چاپ کرده و در اداره‌های پست به طور رایگان در اختیار آمریکایی‌ها می گذاشت. سناتور دمکرات «دال دنوورت» از ایالت نیوجرسی در این باره گفته بود : «ملت بزرگ اسرائیل دارای آمریکائیت[18] واقعی است. به اشکال متعددی اسرائیل به ایالت پنجاه و یکم آمریکا می‌ماند. به همت کمک‌های خارجی درآمد سرانه هر اسرائیلی با آمریکا همتایی می‌کند.» [19] این سناتور اخیرا به همراه یکی از همکارانش مبلغ ۲۵ میلیون دلار از «انجمن دوستان صهیونیسم » دریافت کرده بودند.

این که آمریکایی‌ها امروز اسرائیل را ایالت بیست و پنجم خود بدانند و یا این که اسرائیل ایالات متحده آمریکا را هشتمین استان خود بداند، چیز زیادی در نوع و ماهیت روابط میان دو کشور تغییر نمی دهد. آخرین مورد تلاش مردمی در آمریکا برای دگرگون سازی این‌گونه روابط غیر دمکراتیک جنبش «تصرف وال‌استریت» بود که با برخورد سهمگین دستگاه امنیتی و انتظامی حکومت روبرو شد.

موضوع حمله به نوار غزه بی‌شک آخرین مورد «نقض حقوق بشر» و یا «جنایت جنگی» توسط اسرائیل نخواهد بود. اما تا زمانی که منافع طبقه حاکم در ایالات متحده آمریکا و طبقه اجتماعی مشابه آن در اسرائیل، تحت آب و رنگ ایدئولوژیک، مذهبی، تاریخی و یا سیاسی، به هم گره خورده باشد، بی‌شک این یاری رسانی واشنگتن به تل‌آویو به ضرر مردم هر دو کشور ادامه خواهد یافت. فلسطینی‌ها نیز در این میان به سهم خود قربانی این همدستی فراسیاسی لایه‌های برتر دو جامعه آمریکا و اسرائیل هستند.

پانویس‌ها:

[1] Nur Masalha, Expulsion of the Palestinians: the Concept of “Transfer” in Zionist Political Thought, 1882-1948, 4th ed (Washington, D.C.: Institute for Palestine Studies, 2001), 10-13.

[2] Maccabaean, Vol. 7 (1904). (Cohen, Americanization of Zionism,1)

[3] Cohen, Americanization of Zionism, 1.

[4] برای اطلاعات بیشتر از تاریخ یهودیان بوستون آمریکا و نقش آنها در جریان صهیونیسم سیاسی به این کتاب مراجعه کنید: http://books.google.com/books/about/The_Jews_Of_Boston.html?id=sz5UJ1Lh21IC

[5] David G. Dalin, “At the Summit: Presidents, Presidential Appointments, and Jews,” inJews in American Politics, ed. Louis Sandy Maisel et al. (Lanham, MD: Rowman & Littlefield, 2004), 31-32.

[6] Kolsky, Jews against Zionism, 24.

[7] Neff, Pillars, 17; Edward Tivnan, The Lobby: Jewish Political Power and American Foreign Policy (New York: Simon and Schuster, 1987), 30.

[8] Allies for Israel

[9] National Action Committee

[10] John Hagee

[11] http://www.celebritynetworth.com/richest-celebrities/authors/pastor-john-hagee-net-worth/

[12] http://www.theisraelproject.org/projects/

[13] برای شناخت از ده‌ها تشکیلات دیگر متعلق به لابی اسرائیل در آمریکا به لینک زیر توجه کنید.

[14] http://www.palestinechronicle.com/old/view_article_details.php?id=15749

[15] http://www.businessinsider.com/heres-how-much-america-really-spends-on-israels-defense-2012-9

[16] http://www.wrmea.org/wrmea-archives/494-congress-a-us-aid-to-israel/9748-u-s-financial-aid-to-israel-figures-facts-and-impact.html

[17] http://usmediaandisrael.com/

[18]Amwericanees

[19] http://usmediaandisrael.com/changes-to-the-american-flag/

تبلیغات‌چی‌های مصر و کشتار غزه



جوزیف مسعد

ماشین کشتار اسرائیل با همدستی دولت امریکا و متحدان اصلی عرب‌اش، دارد وحشت و مرگ را روی سر مردم فلسطین می‌ریزد




ماشین کشتار اسرائیل با همدستی دولت امریکا و متحدان اصلی عرب‌اش (که شمارشان کم‌تر از ۲۰هزار شاهزاده و شاهدخت سعودی نیست) دارد وحشت و مرگ را روی سر مردم فلسطین می‌ریزد، در مصر اما کمپین بزرگ نفرتِ رسمی و غیررسمی به راه انداخته شده است.

رژیم مصر یکی از دو زندان‌بان اصلی فلسطینی‌های غزه (اردوگاهی که بزرگترین تراکم جمعینی را در جهان دارد) است.

ژنرال عبدالفتاح السیسی، وارث تاج و تختِ حسنی مبارک، دروغ‌هایی را بیان کرده که از زمان برگزاری کمپین‌های ضدعرب و ضدفلسطینی در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ و تحت ریاست‌جمهوری انور سادات، طبقه‌ی حاکم دزدان مصری پیوسته تکثیرشان می‌کرده‌اند.

سیسی نامحبوب که در خوش‌زبانی با یاسر عرفات رقابت دارد، در سخنرانی سالگرد سرنگونی پادشاهی [ملک فاروق اول] (۱۹۵۲) در ۲۳ جولای با طمطراق اعلام کرد که مصر تا کنون «۱۰۰هزار شهید مصری» در راه فلسطین فدا کرده است.

هرچند اندکند کسانی که به فداکاری‌های سربازان مصر برای دفاع از مصر در طول ۶۷ سال گذشته شک داشته باشند، اما گفتن این که این فداکاری‌ها به نفع فلسطین و فلسطینیان بوده کذب محض است.

این همان نوع استدلالی است که طبقه‌ی حاکم دزدان مصری انتشارش می‌دهند تا اعلام کنند که اقتصادِ بیمار مصر و فقر این کشور نه ثمره‌ی غارتگری این طبقه و همکاری حامیان امریکایی و سعودی از دهه‌ی ۱۹۷۰، که در نتیجه‌ی به‌اصطلاح دفاع مصر از فلسطین و فلسطینیان و به‌اصطلاح تعهد جمال عبدل ناصر به آزادسازی فلسطینیان از اشغال استعماری اسرائیل بوده است.


طبقه‌ی غارتگر بی‌شرم

از دهه‌ی ۱۹۷۰، فلسطینی‌ها در معرض این دروغ‌ها و هم‌چنین پوچی و بی‌شرمیِ عریان این طبقه‌ی جاهلان و بی‌سوادان مصری بوده‌اند. بی‌سوادی و دنیاپرستی این طبقه، در طول سه سال گذشته و در جریان پروپاگاندا و تحریک ضدانقلابی ایستگاه‌های تلویزیونی و روزنامه‌های مصر کاملا برملا شده است.

شکل و محتوای این امر، اجتماع فرهیخته‌ی روشنفکران و روزنامه‌نگاران و هنرمندان را خجالت‌زده و متهم ساخته؛ البته نه اکثریت روشنفکران و روزنامه‌نگاران و هنرمندان مصری که وظیفه‌شان دفاع از منافع این طبقه است (گرچه برخی از این حامیان رژیم و به‌ویژه دانشگاهیان اخیرا نگرش‌شان را تغییر داده‌اند و در بازنویسی تاریخ خود، ستایش‌ها و حمایت‌هایی که از این [رژیم] داشتند را نادیده می‌گیرند).

تنزل فرهنگ‌ها و تولیدات روشنفکری و زیباشناختی مصری در چهار دهه‌ی گذشته، محصول مستقیم حکومت ستمگرانه‌ی این طبقه است. فقط باید با این مردان و زنان تاجر نشست یا از خانه‌شان دیدار کرد یا بازنمایی‌شان را در سریال‌ها و فیلم‌های مصری تماشا کرد و فرهنگی که آن‌ها می‌خواهند در این سریال‌ها و فیلم‌ها تحمیل کنند را دید، یا به گفتگوهای آن‌ها در بارها و رستوران‌های هتل‌های پنج‌ستاره‌ی قاهره گوش داد، یا مصاحبه‌های آن‌ها را در شبکه‌های رسواشده و عوام‌زده‌ی تلویزیونی مصر تماشا کرد تا به میانگینی از اندیشه‌ی اقتصادی و سیاسی و سلیقه‌ی زیباشناختی آن‌ها پی برد، حالا کاری به جهالت آن‌ها به ادبیات و هنر مصر و عرب و جهان و تحقیر فقرای مصری که بیش از هشتاد درصد جمعیت را شامل می‌شوند نداریم.

این‌که این طبقه‌ی بدچشم و حسود ثروتمند، از فقیرترین فقرا به خاطر دارایی‌های ناچیزشان (به‌ویژه فلسطینیان غزه) بیزارند و متنفر، نشان‌دهنده‌ی یک نوع قطب‌نمای اخلاقی است که راهنمای کنش‌های آن طبقه است.

من هنوز آن وحشتی که در اکتبر ۲۰۱۰ تجربه کردم را یادم هست؛ در قاهره بودیم و با ناصف ساویرس بیلیونر (ثروتمندترین مرد مصر) در جمعی هفت نفره شام می‌خوریم که وی با تبختر گفت در همه حال توی دفتر و توی خانه و در حال مسافرت همیشه سه تلویزیون دارد و هر سه هم‌زمان روی سه کانال خبری امریکایی تنظیم شده‌اند (اگر حافظه‌ام کمک کند، گفت سی‌ان‌ان و سی‌ان‌بی‌سی و فاکس‌نیوز) که گویا به‌عنوان منابع اصلی معرفت او عمل می‌کنند.

وقتی به ساویرس که خیلی کم‌تر از دو دیگر برادر بزرگ‌ترش اهل خودنمایی است، گفتم من مخالف سیاست‌های راست‌گرایانه‌ی باراک اوباما در امور داخلی و خارجی هستم، انگار باور نکرد، چون گویی نمی‌توانست به اوبامایی با موضعِ سیاسی چپ فکر کند.

در مصاحبه‌ای که ساویرس به‌تازگی با روزنامه‌ی طرفدار سیسی «المصری الیوم» داشت، درباره‌ی عملکرد سیسی در حذف رایانه‌های سوختی فقرا (و پایین نگه‌داشتن قیمت بنزین برای خودروهای گران‌قیمت و تجملی) نظر داد و یک سری پیشنهادهای نولیبرال داد؛ بیش‌تر کاهش‌دادن ارزش جنیه‌[1]ی مصری، خصوصی‌سازی حمل و نقل عمومی و حذف مالیات بر ثروتمندان (که وی مدعی است دولتِ محمد مرسی معزول به‌طور غیرقانونی بر شرکت وی تحمیل کرده بود)، حفاظت وزرا و کارمندان دولتی از تعقیب قانونی، و این‌که به‌رغم مخالفت عظیم فعالان بهداشت و محیط‌زیست به کارخانه‌های سیمان اجازه داده شود تا از ذغال [برای سوخت] استفاده کنند.

چنین سنجش‌هایی قطعا به غنی‌شدن اغنیای یک‌درصدی و فقیرشدن فقیرا خواهد انجامید (نجیب، برادر بزرگ‌تر ناصف که فقیرتر اما جلوه‌فروش‌تر از اوست، به‌تازگی در الاخبار مصر ستونی هفتگی می‌نویسد و پیشنهادهای نولیبرال برادرش را تکرار می‌کند. وی هم‌چنین در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی از سیسی خواسته تا مبارک را عفو کند و وی را از زندان آزاد کند).


«قصه‌بافی و جعل‌کردن»

چیزی که سیسی و این طبقه‌ی هم‌دست با او می‌خواهند ادعا کنند این است که همه‌ی جنگ‌های مصر با اسرائیل برای دفاع از فلسطین و فلسطینی‌ها بوده و این‌که این جنگ‌ها هزینه‌های هنگفتی بر مصر تحمیل کرده و جان سربازهای بسیاری را گرفته. اما هیچ‌کدام از این‌ها حقیقت ندارد.

در ۱۹۵۶، اسرائیل به خاک مصر تجاوز کرد و [شبه‌جزیره‌ی] سینا را اشغال کرد، و سربازهای مصری برای دفاع از کشور و سرزمین خود وارد عمل شدند و کشته شدند؛ در ۱۹۶۷، اسرائیل دوباره به مصر حمله کرد و سینا را گرفت، و سربازهای مصر دوباره برای دفاع علیه تجاوز خارجی جنگیدند و کشته شدند؛ بین سال‌های ۱۹۶۸ و ۱۹۷۰، اسرائیل و مصر وارد «جنگ فرسایشی»[2] شدند و سربازهای مصری برای دفاع از تجاوز مستمر اسرائیل و حراست از اشغال سینا به‌دست اسرائیل کشته شدند، جنگی که در خاک مصر روی داد؛ و در ۱۹۷۳، مصر جنگی برای آزادی سینا و نه فلسطین راه انداخت و سربازهای مصری برای دفاع از اشغال خارجی کشورشان کشته شدند.

می‌ماند جنگ ۱۹۴۸ که، بسته به منابع [اطلاعاتی]، بین یک هزار تا دو هزار سرباز و داوطلب مصری کشته شدند. مداخله‌ی نظامی مصر برای بیرون‌راندن صهیونیست‌ها از فلسطین و بازداشتن صهیونیست‌ها از غارت سرزمین فلسطین، نه از سوی ناصر (که متهم به حمایت زبانی از فلسطینی‌ها بود) که به‌دست ملک فاروق صورت گرفت.

همان‌طور که اکثر مطالعات درباره‌ی انگیزه‌های فاروق و مداخله‌ی دولت وی در امر فلسطین نشان می‌دهد، این [جنگ ۱۹۴۸] به‌خاطر دغدغه‌ی فاروق به نقش رهبری منطقه‌ای مصر و ترس از رقیب خویش، عراق، صورت گرفت و نه به‌خاطر ملی‌گرایی یا همبستگی عربی.

سوای این انگیزه‌ها، اکثر فلسطینی‌ها شک ندارند که سربازها و داوطلب‌های مبارز مصری‌ای که کشته شدند واقعا برای دفاع از فلسطین و فلسطینی‌ها بوده، حتی اگر در بین آن سربازها کسانی هم بوده باشند که بنا بر دستور نظامی و دفاع از هژمونی منطقه‌ای مصر عمل کرده‌اند. اما این تنها جنگی بود که سربازها و داوطلبین مصری برای دفاع از فلسطین جنگیدند و مردم فلسطین و جنبش ملی آن‌ها سپاسگذارشان هستند.

اما این‌که یک تا دو هزار سرباز و داوطلب (همان‌طور که سیسی به‌اشتباه بیان می‌کند) به «۱۰۰هزار شهید» افزایش داده می‌شوند، مساله‌ی قصه‌بافی و جعل واقعیت است، قصه‌ای است که طبقه‌ی حاکم دزدان و روشنفکران اجیرشده‌ی آن‌ها و تبلیغات‌چی‌های آن‌ها در روزنامه‌ها پس از پیمان کمپ دیوید سادات جعل کردند و حقوق مردم فلسطین (از جمله فلسطینی‌های غزه) را فدای کنترل حمایت‌گرانه و جانبدارانه‌ی [شبه‌جزیره‌ی] سینا کردند.

این بدان معنا نیست که میلیون‌ها مصری (اعم از شهروند و سرباز) از فلسطین و فلسطینی‌ها حمایت نکرده و نمی‌کنند یا این‌که آن‌ها برای فلسطین و فلسطینی‌ها نمی‌جنگند، چراکه آن‌ها اغلب سوگند خورده و اعلام کرده‌اند که می‌کنند؛ بل بدان معنا است که سوای جنگ‌های ۱۹۴۸، مصری‌ها هرگز فرصت آن را نداشتند تا در میدان جنگ [و در خاک فلسطین] در دفاع از فلسطینی‌ها بجنگند. این همان زهری است که به کام طبقه‌ی حاکم دزدان مصری نشسته و وادارشان می‌کند تا در تلویزیون‌های این طبقه تبلیغات ضد-فلسطینی و نفرت‌پراکنی کنند.

با شنیدن تبلیغات آن‌ها آدم فکر می‌کند که این فلسطینی‌ها بودند که سینا را اشغال کرده بودند و نه این‌که مصر از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷ غزه را تصاحب کرد و بر آن حاکم بود و در هشت سال گذشته نیز آن را در محاصره‌ی کامل قرار داده است.

به رغم این کمپین‌های عظیم رسانه‌ای، مصری‌ها هیچ‌گاه حمایت خویش از فلسطینی‌ها را پس نگرفتند، خواه با برگزاری تظاهرات علیه هم‌دستی رژیم سیسی در کشتار این دو هفته‌ی گذشته، خواه با فرستادن کاروان‌های کمک‌های پزشکی به غزه (که سربازهای سیسی برشان گرداندند و مانع از ورود آن‌ها به غزه شدند).


خودکشی دسته‌جمعی روشنفکری

با توجه به همین زمینه است که مهم می‌شود بفهمیم این طبقه‌ی حاکم دزدان مصری، نه دشمن اصلی مردم فلسطین، که دشمن اصلی اکثر مصری‌هایی هستند که روزانه دارند سرکوب و استثمار و غارت و تحقیر می‌شوند. نقشی که حامیان رژیم سیسی ایفا می‌کنند این را دارد پنهان می‌سازد که دشمنان فلسطینی‌ها در مصر نیز دشمنان اکثر مصری‌ها هستند.

غالب روشنفکران و هنرمندان مصر (ناصری‌ها، مارکسیست‌ها، لیبرال‌ها و سلفی‌ها) با پس‌نشستن از قدرت عظیم‌شان و حمایت از یا سکوت دربرابر کشتار و سرکوب [مردم مصر به‌دست] رژیم جدید (فعلا به سکوت آن‌ها دربرابر کمپین‌های علیه فقرای مصری و فلسطینیان کاری نداریم) دست به خودکشی دسته‌جمعی زده‌اند؛ این خودکشی یادآور همان خودکشی‌ای است که کمونیست‌های مصری با منحل‌کردن حزب‌شان در ۱۹۶۴ و پیوستن به «اتحاد سوسیالیستی» ناصر مرتکب شدند.

این طبقه از یک سو شامل سمیر امین (کمونیست مارکسیست و طرفدار خستگی‌ناپذیر سیسی) و چهره‌های کم‌تر شناخته‌شده‌ای هم‌چون علا الاسوانی (رمان‌نویس و منتقد مبارک) می‌شود و از سوی دیگر شامل طیفی می‌شود که جلال امین (اقتصاددان) و نویسندگان و شاعرانی مانند صنع‌الله ابراهیم و عبدالرحمن الابنودی و بها طاهر و دیگران در آن جای دارند.

خودکشی کمونیست‌های مصری در ۱۹۶۴ اما به دلیل فهم کمونیست‌ها بود؛ آن‌ها باور داشتند سرکوب‌گری‌های ناصر هرچند ناخوش‌آیند و حسرت‌بار است اما دست‌آخر منتهی به پروژه‌ی مشترک ملی‌شدن و اجتماعی‌شدن [حق] مالکیت و ریشه‌کن‌شدن فقر در مصر خواهد شد. اما روشن نیست که دلیل روشنفکران معاصر مصر برای خودکشی‌کردن و حمایت از طبقه‌ی حاکم دزدان مصر چیست.


کشتار غزه «برنامه‌ی جایگزین» است

شگفت‌آور نیست که سیسی با متحدشدن با اسرائیل و همکاری با آن در جنگ با فلسطینی‌های در-محاصره، روی سیاست‌های مبارک را سفید کرده؛ زیرا وی در خدمت همان طبقه و منافعی است که زمانی مبارک نوکری آن‌ها را می‌کرد. هرچند در زمان مبارک، حماس به‌ناچار و از سر گرفتارآمدن، در قبال اوامر مبارک سکوت و سرسپردگی نشان می‌داد، اما حماس [از زمان برکناری مبارک] دیگر [این سیاست را] ترک کرده است.

حالا روشن می‌شود که سلاخی مداوم فلسطینی‌ها به‌دست اسرائیل، برنامه‌ی ثانویه و جایگزین بوده؛ دولت سیسی چند ماه پیش که تونل‌های زندگی‌بخش غزه را احتمالا با همکاری اسرائیل و به‌قصد انتصاب مجدد محمد دهلان در مقام فرمانده‌ی نظامی غزه و خلاص‌شدن از مقاومت حماس و فلسطینی‌ها ویران کرد (اقدامی که پیش از انتخابات ساختگی سیسی انجام شد)، غزه را تهدید به تجاوز کرده بود: تجاوز احتمالی مصر به خاک غزه، برنامه‌ی اصلی و اولیه‌ی او بوده.

این‌که رئیس اطلاعاتی و امنیتی مصر چند روز پیش از این‌که اسرائیل کشتار غزه را راه بیاندازد، از این کشور دیدار کرده و چند روز بعد نیز سه مقام امنیتی اسرائیلی از مصر دیدار کردند، نشانه‌های ظریفی از سطح بالای همکاری بین این دو کشور است.

آزارگری‌دوستی و خودشیفتگی‌ای که مشخصه‌های فرهنگ غالب استعماری یهودی اسرائیلی است و نمود آن را می‌توان در شعار «مرگ بر عرب‌ها»ی تظاهرات گسترده‌ی خیابانی‌شان دید و همین مشخصه بود که بخشی از جمعیت استعماری و یهودی این کشور را به روی تپه‌ها کشاند تا سلاخی فلسطینی‌های بومی را تماشا و تشویق کنند، فقط و فقط با تبلیغات آزارگرانه و نفرت‌افکن رسانه‌های سیسی و طبقه‌ی حاکم دزدان مصری هم‌خوانی دارد.

به‌راستی نیز حتی وقتی سلاخی فلسطینی‌های غزه به‌دست اسرائیل جریان داشت، ارتش مصر در ۲۷ جولای اعلام کرد که سیزده تونل دیگر را در مرز مصر و غزه ویران کرده است، که احتمالا بخشی از مشارکت قهرمانانه‌ی وی در سرکوب مداوم فلسطینی‌ها به‌دست اسرائیل است.

درباره‌ی «آتش‌بس»ی که سیسی یک هفته بعد از سلاخی غزه ارائه کرد، که از سوی متحدان اسرائیل به وی دیکته شده بود، [باید گفت که] به‌درستی از سوی مردم فلسطین رد شد تا مقاومت دلاورانه علیه جنایت استعمارگران و محاصره‌کنندگان اسرائیلی و مقاومت شجاعانه‌ی سیاسی و دیپلماتیک در برابر ستم زندان‌بانان مصری ادامه یابد.


توضیح: جوزیف مسعد، استاد سیاست مدرن و تاریخ روشنفکری عرب است. وی نویسنده‌ی کتاب «اسلام در لیبرالیسم» است که به‌دست انتشارات دانشگاه شیکاگو به‌زودی منتشر خواهد شد.متن انگلیسی این نوشته در سایت الانتفاضه الالکترونیه منتشر شده و تو سط حمید پرنیان به فارسی ترجمه شده است.

Sunday, 3 August 2014

فرایند نیمه جان دموکراتیک درافغانستان؛ به دارآویخته شد


ابراهیم ورسجی
12-5-1393
پیش ازاین که، به نوشتن مقاله بیاغازم،لازم است سخن ها ومواضع سیاست کاران وبازی گران درشت وریزدیروزوامروزافغانستان به شمول بازیگران بیرونی اثرگذار براوضاع این کشور درباره ی دموکراسی را بازتاب می دهم تاروشن شود که فرایند دموکراتیک درسرزمین ما چرابه ورشکست مواجه شد؟ ازاین رو،ازظاهرشاه آغازمی نمایم:
ظاهرشاه درجریان خود داری ازامضای قانون تصویب شده ی احزاب سیاسی توسط پارلمان، گفته بود:احزاب سیاسی باعث چند دستگی درجامعه می شوند؛پس،دموکراسی بدون احزاب سیاسی زیردست خاندان شاهی وبروکرات ها ده سال نیمه جان ادامه وشکست خورد!
محمد داودخان دردوره ی نخست وزیری:اول، توسعه ی اقتصادی بعدن دموکراسی؛اما درهردوزمینه شکست خورد!
محمد داودخان درنخستین اعلامیه ی ریاست جمهوری:دهه ی فاسد دموکراسی ظاهرشاهی رامحکوم وازیک دموکراسی واقعی سخن گفت؛اما دموکراسی واقعی مورد نظراویاجمهوریت، چیزی کمترازحکومت ستمگرکاکایش هاشم خان نداشت!
تره کی:زنده باد خودم ومرگ برهمه.یعنی مرگ به دموکراسی!
حفیظ الله امین:اول نابودی پرچمی ها واخوانی ها ؛ بعدن دموکراسی خلقی.دموکراسی خلقی که از3درصد با سوادان افغانستان،32هرازتعلیم یافته های آن ها راکشت!
ببرک کارمل درمراسم ارتقای رشید دوستم ازیک ملیشه به یک ضابط گفت:اشراررا با اشرارباید زد.یعنی تا نابودی همه شریرهای سرخ وسیاه ،دموکراسی تعطیل است!
نجیب الله:اول آشتی ملی هم زمان با ماندن ریاست امنیت/ خاد،وزارت دفاع،وزارت داخله ،ریاست بانک ملی ووزارت مالیه دراختیارخودش،دموکراسی می خواست.خواستی که نه به آشتی ملی ونه به دموکراسی منجرشد وجنازه ی خودش راهم سرچوبه ی داربالاکرد!
استاد ربانی:دردوره ی ریاست جمهوری خود نتوانست برکله ی تفنگ سالاران افساربزند؛اما دردوره ی حکومت کرزی گفت:توجه نمائید که بچه های فسبکی همه چیزرابرهم می زنند؛به گونه ی که،درمصرمبارک برهم زده اند.روشن است که بچه های فسبکی جزدموکراسی وحکومت قانون چیزی دیگری نمی خواهند.ازاین رو،باید به سراغ دشمنان دموکراسی درافغانستان بروند!
جورج بوش:اول جنگ علیه تروریسم درافغانستان؛دوم،براندازیی صدام حسین؛سوم،تحق دموکراسی درخاورمیانه ی بزرگ یا ازافغانستان تامدیترانه که باهزینه ی بیشترازسه هزارمیلیارد دارازجیب مالیه دهندگان امریکایی تروریسم چاقترساخت!
اوباما:خوش سخنی درباره ی همه چیزازجمله دموکراسی وحقوق بشر؛اما درعمل،ادامه ی سیاست بوش درافغانستان وعراق که نتیجه ی آن شکست دموکراسی وفربه شدن تروریسم می باشد!
کرزی دردانشگاه کابل گفت:مزه ی قدرت راچشیده ام؛ازاین رو،هرگزآن را رها نخواهم کرد! ازاین رو،باتقلب درانتخابات بحرانزائی کرده باداران خود راهم نگران ساخت!
احمدشاه مسعود:جنگ های گوریلائی تاپایان تاریخ،جاده سازی برای طالبان،ویرانگری درجنگ باجهادی ها وطالبان درکابل،شمالی وشمال،تروربد فرجامش،جنگ علیه تروریسم،رئیس جمهورشدن کرزی،مارشال شدن فهیم وژنرال- وزیر- رئیس شدن راننده ها وهوتل چی ها،فربه شدن دوباره ی تروریسم وبحران ژرف کنونی درافغانستان!
حکمتیار:حکومت اسلامی یاهیچ! معلوم است که این شعارحکمتیارجای برای دموکراسی حتاحکومت درافغانستان باقی نمی گذارد!
طالبان:شعاردهن پُرکن اجرای شریعت ودراصل اجرای ایف سی آریا قانون جزائی مرزی حکومت هند بریتانیا درمناطق قبایلی پاکستان که تاکنون قابل اجرامی باشد ونفی دموکراسی بنام غربی- کفری بودنِ آن! ازهمه خنده دارتراینکه،ایف سی آر،غربی نیست؛اما دموکراسی وحقوق بشرغربی می باشند!
مارشال قسیم فهیم:هجدهمین نفراز بادی گاردهای من هم میلیونرمی باشد! پس،بدابحال مردم ومرگ به دموکراسی!
کریم خلیلی:درکدام جای ازحاشیه ی کابل زمین مانده است تاپروژه سازی مافیای زمین توسط برا درم راتکمیل نمایم!
سیاف:دموکراسی مخالف غصب زمین های مردم ودولت درچمتله،دهانه ودامنه ی دره ی پغمان ومیدان شهرمی باشد؛پس،باید علیه آن رزمید!
تکنوکرات شدنِ جاهلان وشهرک سازی درشیرپوردرکنارتفنگ سالاران وغارت کمک های جامعه ی جهانی وکمک کردن به فربه شدن تروریسم!
اعضای پارلمانِ کرزی،طی تصویب قانونِ امتیازخواهانه زنده باد خود شان ومرگ برمردم گفته اند که معنای مرده باد دموکراسی را افاده می کند! بهرصورت،خوشحال شدم که جوانان کشورمرگ بروکیلان مفسد گفته اند!
درباره ی آقایان،روزنامه ی گاردین درماه ژولای2010،نوشت:برافغانستان خرهاحکومت می کنند! البته ، خرهای که اشتهای سیری ناپذیردارند که هم کمک های جامعه ی جهانی وهم درآمد مشروع مردم ودرآمد نامشروع ناشی ازمواد مخدردرافغانستان را نوش جان کرده اند وسیرهم نمی شوند! بهرحال،اینکه این خرها را کی ها بنام مبارزه علیه تروریسم وتحقق دموکراسی برشانه ی مردم افغانستان سوارکردند،برمی گردد به داوریی نویسنده های روزنامه ی گاردین.
شایانِ یادآوری است که ، درجریان کنفرانس یالتا،وقتیکه روزویلت،استالین وچرچیل،میراث هتلرودرواقع جهان بعدازجنگ رامیان خود تقسیم می کردند،نامه ی ازپاد شاهان پناهنده درلندن وجاهای دیگر به دبیرخانه ی کنفرانس رسید که درآ آمده بود:ماهم درجنگ سهم داشتم؛لطفن ، نادیده مان نگیرید! چرچیل که درمتلک پرانی شهره بود،گفت:اشتهایشان صاف؛ اما دندان هایشان کنداست؛ازاین رو،زخم معده می شوند!
دراخیر،پرسش بنیادی این است که آن های که هم داروندارمردم افغانستان ازجمله کمک های جامعه ی جهانی را دردوره ی حکومت فاسد کرزی خورده اند وهم روند نیمه جان دموکراتیک رانیست کرده اند؛ زخم معده می شوند یانه؟
دراخیر،نقش کفتارگونه ی پاکستان که درجنگلی بنام افغانستان منتظرشکست خوردن شیریا امریکامی باشد تا دوباره طالبان یاشاخه ی ریشوی ارتش خود را درکابل حاکم نماید که خیالی بیش نیست؛اما خراب کاری کرده ومی کند به گونه ی که تاکنون کرده است! افزون برآن،دشمنی حکومت آخوندی ایران باپایه گرفتن روند کمرنگ دموکراتیک درافغانستان.
این نوشته درسه بخش تهیه شده است:نخست،بحث درباره ی این پرسش که چرا فرایند نیمه جان دموکراتیک درافغانستان به پیش نرفت؟ دوم،بحث دراین باره که آیا دیگری امیدی به زنده کردن فرایند نیمه جان وبدارآویخته شده ی دموکراتیک می توان داشت یانه؟ سوم،اگردرزمینه امیدی نمی توان داشت،پس چه باید کرد؟ دررابطه به اصل نخست،باید گفت که توجه هرچند گذرابه مقوله ها ومواضع افراد وسخن گویان گروه های باگرایش های گونه گون درباره ی خود شان ودموکراسی که درزیرعنوان مقاله بازتاب داده شده است؛نشان می دهد که ازهمان آغاز،دموکراسی وفرایند دموکراتیک درافغانستان باچه مانع های درونی بیرونی مواجه شده بود ومواجه می باشد.دراین راستا،برای توضیح بیشترموضوع،مانع های فرایند دموکراتیک را بدودسته ی زیرتقسیم کرده نوشته را ادامه می دهم:نخست،مانع های درونی.دوم،مانع های بیرونی.درباره ی مانع درونی دموکراسی،می توان گفت که این هاازهمه داغتربه شمارمی آیند:نخست، فاشیست های قبیله گرای پشتون ومخالفان شان تندروشان دردیگرقوم ها.دوم،،بنیاد گرایان مذهبی که درهمه قوم ها به شمارهای گونه گون حضوردارند؛اماحضورشان درجامعه ی پشتون درقالب طالبان،حزب اسلامی ووهابی ها پررنگ تراست.سوم،ملاهای سنتی که ازشکم فقه وجیب مردم نان می خورند وآماده هستند برای هرحکومتی فاسدی حتاحکومت کرزی توجیه ومدیحه سرائی نمایند.چهارم،کمونیست ها وملیشه های باقی مانده ازدوره ی حزب دموکراتیک خلق افغانستان وجنگ سالارن جهادی- طالبی.
درواقع،همه گرایش های کم جان وفربه یاد شده به تناسب توان خود وبه دلیل های گونه گون دشمنی با دموکراسی دارند.با اینکه، همه شان دشمن های آشکاروپنهانِ دموکراسی می باشند،اما ازمیان آن ها:فاشیست های قبیلگی وبنیاد گرایان مذهبی ازهمه بیشتربا دموکراسی دشمنی می ورزند.ازاین رو،بابیان علت های مخالفت شان با دموکراسی وحضورکمرنگ وپررنگ شان درحکومت فاسد کرزی،موضوع راپی گیری می نمایم.روشن است که، فاشیست های قبیلگی به سوی گذشته می بیند تا آینده وعلت گذشته نگری شان هم این است که ازآینده می ترسند.اینکه ازآینده می ترسند،بدومسئله برمی گردد:نخست،آینده ی خوب بدون تحقق دموکراسی وحقوق بشرممکن نیست.دوم،دموکراسی اصیل حکومت اکثریت را با اعتنابه حقوق اقلیت دنبال می کند.ازاین رو،دردموکراسی اقلیت می شوند،پس به گذشته رفته علیه آن موضع می گیرند.واضح است که گذشته ی خوب ندارند؛ پس،مجبورهستند که برای قدرت مداریی افسارگسیخته درهمان درگذشته بمانند.البته،بدودلیل:نخست،دراحیای گذشته خود راآرام ترورقیبان خود رامحصورترگمان می کنند.دوم،باعنایت به گذشته،جنایت های گذشته ی ناشاد راخوب جلوه می دهند! خوشبختانه،انقلاب درفن آوریی اطلاعاتی وگسترش رسانه های آزاد پنهان کاری یاتوجیه گذشته ی ناشاد یاخوب جلوه دادن آن راناممکن ساخته است.ازاین رو،توصیه ی نویسنده برای کهنه – نوفاشیست ها این است که دنبال ناممکنات نگشته خود ودیگران رابدبخت نسازند.این هم ، درزمانی که، بازخوانی گذشته ی ناشاد هم با روند زمان مخالف است و به نفع خود فاشیست هاهم نیست.به سخن دیگر،تجربه ی 13سال،7ماه و4 روزگذشته ی حکومت فاشیستی ای کرزی هم نشان داد که احیای فاشیسم قبیلگی به کمک ناتوهم نتوانست صورت بگیرد.اگرچه کرزی ها فاشیسم قبیلگی رامستقرکرده نتوانستند،اماتروریسم قبیلگی را درجهت تعمیق بحران وبدبخت سازی مردم افغانستان بویژه پشتون های دوسوی مرزدیورند فربه ترکردند.
اگرنگاهی به علت های شکست حکومت کرزی آن هم درزیرسایه ی امریکا وناتو بیندازیم،روشن می شود که یکی ازعلل شکست رسواخیزآن تلاش های مذبوحانه ی کهنه فاشیست های متمرکزدرآن درجهت احیای فاشیسم قبیله سالارمی باشد؛ وباید این شکست جامه ی کاری به تن می کرد.به این خاطرکه،درگذشته، فاشیسم قبیله سالاربه کمک هند بریتانیا،اتحاد شوروی وچند سالی به کمک پاکستان وعربستان درقالب شریعت تروریستی- طالبانی توانست زنده مانده دیگراندیش پذیری ودیگراندیشی خواهی را درجامعه ی متکثرافغانستان رسرکوب یانابود نماید؛اما به فاجعه حتابرای مردمان پشتون دردوسوی مرز دیروند انجامید.اگر،امروز،فاشیست های نشسته درکمیسیون انتخابات ودستگاه حکومتی کرزی تلاش می ورزند تقلب خود درنتیجه ی انتخابات راپنهان نمایند؛تقلبی که انتخابات وفرایند نیمه جان دموکراتیک را دچارورشکست کرده است.به این مسئله برمی گردد که، مانع تنوع پذیری همان نالایقانی می شوند که در13ونیم سال گذشته ثابت کرده اند که نه تنهابه زیان کشورکارکرده اند،بلکه مصیبت های بزرگی را به قوم وقبایل خود شان هم فرود آورده اند.
بهرحال،دشمنی فاشیست ها با دموکراسی یک سوی داستان رنج آورافغانستان می باشد؛ داستانی که پهلوهای دیگری هم دارد که لازم است ریزبینانه کالبد شکافی شود.روشن است.پس ازفاشیست های قبیله سالار،بزرگترین دشمنان دموکراسی درافغانستان بنیاد گرایان درقالب جهادی ها وطالبانِ منافقانه به دین وشریعت چسپیده بویژه جهادی های تفنگ دار-غارتگر – طالبانِ تروریست و ملیشه های جنگ سالار- غارتگرِ باقی مانده ازحکومت کمونیستی می باشند.سه گرایشی منحطی که درتمام دوره ی حکومت کرزی درفساد گسترده ی حکومتی- غارت وغصب زمین های دولتی ومردم سهم داشتند وتاکه توانستند خود را فربه وروند دموکراتیک را فلج نمودند.ازبدرخ دادها،همین گرایش ها درمتن وحاشیه ی تیم های کاندیدهای انتخابات ریاست جمهوری هم حضوردارند تا در فضای سیاسی پساکرزیی هم غارت گری نمایند.ازسوی دیگر،درحالیکه بنیاد گرایان مذهبی چه درقالب ملاهای سنتی غیرتروریست وچه درقالب طالبان تروریست یا میراث ننگین سازمان های منحط جهادی،برای دشمنی با دموکراسی دلیل های ویژه ی خود رادارند؛یک گروهک بنیاد گرای دیگری بنام حزب تحریر،تازه درافغانستان فعال شده وبجای مبارزه علیه ستبداد جهاد علیه دموکراسی اعلام کرده است.
بطورنمونه،بقایای سازمان های جهادی ،طالبان وحزب تحریرمانند فاشیست های قبیله سالاربه سوی گذشت می بینند نه آینده.به سخن دیگر،دنبال تحقق حکومت اسلامی وخلافت اسلامی می گردند؛به گونه ی که فاشیست ها درسرهوس احیای حکومت عبدالرحمن خان – هاشم خان را داشتند ودارند.ازاین رو،لازم است به این گرایش ها بگویم که با دشمنی با دموکراسی نه برای اسلام وحکومت نام نهاد اسلامی،بلکه برای احیای حکومت استبدادی تلاش می نمایند.کاری که هم بی نتیجه است وهم مخالف ارزش های اسلامی.دررابطه به ارزش های اسلامی منوط به سیاست،باید گفت که اصل شورا،تاکید برتحقق عدالت،احترام به کرامت فرزندان آدم بدون درنظرداشت دین،نژاد ومذهب شان وآزادی دین وعقیده،ارزش های می باشند سازگاربا دموکراسی حقوق بشروناسازگارباحکومت استبدادی می باشند.حیف که تاکنون،استبداد شاه وشیخ بابهره برداری نا درست ازفقه واستخدام شیخ توسط شاه برسرنوشت مسلمان هاسوارمانده است.ازاین رو،بهتراست که بنیادگران مذهبی ازدشمنی بادموکراسی دست برداشته علیه استبداد مبارزه نمایند.درغیراین صورت،استبداد دین رامسخ وبه حیات سیاه وذلت آفرین خود ادامه می دهد؛به گونه ی که تاکنون ادامه داده است.
اکنون که، ازمانع های درونی دموکراسی درافغانستان یاد کرده شد،لازم است به بحث درباره ی مانع های بیرونی آن نیزپرداخته شود.روشن است که،جورج بوش نه برای تحقق دموکراسی،بلکه برای مبارزه علیه تروریسم به افغانستان لشکرکشی کرده بود.لشکرکشی که دموکراسی وتحقق حقوق بشربویژه حقوق زنان که بسیارتوسط طالبان زیان دیده بودند،چاشنی آن شد.با این که، مبارزه علیه تروریسم اصل وتحقق دموکراسی درکناره ی آن قرارداشت؛ اما امریکا سه غلطی کرد که هم برای افغانستان وهم برای دموکراسی زیان بارتمام شد:نخست،نا دان های بنام تکنوکرات وتفنگ سالارن تباه کارومواد مخدرکاران را برشانه ی مردم ما بارکرد.دوم،پیش ازتثبیت اوضاع به نفع همین بدکاران درافغانستان، به عراق لشکرکشی کرد.سوم،ازکناردغلکاری ها وبازی های دوگانه ی پاکستان درافغانستان سرسری گذشت.سه غلطی فاحشی که باعث شد سیاست افغانی امریکا ناکام ودموکراسی درافغانستان ابزاردست دغلکاران ، فاشیستانِ قبیلگی ،تفنگ سالاران ،مافیای مواد مخدر ومافیای زمین شود.درواقع،اگرغلطی امریکا رابا بازیی دوگانه ی پاکستان که باکمک مالی امریکاهم تروریستان راتقویت وهم باج ستانی ازآن می کند جمع ودشمنی حکومت آخوندی ایران با دموکراتیک شدن افغانستان راکنارهم بگذاریم،روشن می شود که عامل های درونی و بیرونی یاد شده موفقانه جنازه ی دموکراسی درافغانستان برداشته اند.
با درنظرداشت گفته های بالا،به صراحت می توان گفت که فرایند نیمه جان دموکراتیک درزیرساتول جنگ علیه تروریسم وچپاول کراسی کنونی مدت هاقبل جان باخته بود؛اماتقلب درانتخابات دوردوم ریاست جمهوری ومداخله ی امریکابرای پیش گیری ازآشوب،جنازه ی آن رابرداشت.اکنون که جنازه ی فرایند نیمه جان دموکراتیک برداشته شده است، پرسش بنیادی این است که، روشنفکران،فرهنگیان،کنش گرانِ کمرنگ جامعه ی مدنی ،حزب های سیاسی کناره نشین درسیاست ، روزنامه نگاران،سیاست کاران نا آلوده یاکمترآلوده شده ودیگردلسوزان کشورچه باید بکنند که هم فرایند دموکراتیک به گونه ی اصلی نه جعلی- کنونی اش راه اندازی شود وهم فاشیستان وبنیاد گرا یانِ طرفداراستبداد قبیلگی وشبهه اسلامی پشت سرگذاشته شوند؟ دراین راستا،پیش ازوارد کارزارشدن،توجه بدومسئله سرنوشت سازمی باشد:نخست،ریزبینی برپایه ی این سخن نغزتاریخی که"گذشته چراغ راه آینده می باشد"! دوم،درروشنای همین سخن،باید نگریست که ازدهه ی قانون اساسی ظاهرشاه تاکنون بنام دموکراسی،جمهوریت،جمهوری دموکراتیک خلق،دولت اسلامی،امارت اسلامی وجمهوری اسلامی دموکراسی مآب ودرواقع موبوکراسی / غارت کراسی کرزی چه برسرمردم افغانستان فرود آورده شده است؟
ازآنجاکه، درزیرعنوان نوشته، موضع گیری های بسیاری کرکترها یابازی گران عرصه ی سیاسی- نظامی کشورچه مرده وچه زنده که بدون شک درایجاد وضع کنونی مسئول می باشند؛ بازتاب داده شد، تا درک شود که چه شد وچه باید بشود؟بنابراین،لازم است که گام های زیربرداشته شوند:نخست،همان گونه که دربرداشته شدن جنازه ی نیمه جان فرایند دموکراتیک درافغانستان،هم درونی ها وهم بیرونی هامسئولیت بدوش دارند؛برای هردوبویژه امریکا و بازیگران سیاسی- فرهنگی افغانستان لازم است که به گونه ی جدی پیشگام شوند.دوم،درچه بخش های پیشگام شوند؟روشن است که، برقراری حکومت خوب که هرچه دموکراتیک ترباشد؛به همان اندازه خوب ترمی باشد.ازسوی دیگر،آشکاراست که بدون تغییر بنیادی دروضع کنونی که موقتن کنارگذاشتن کرزی ودسته ی فاسد- متعصبش می باشد، ایجاد حکومت دموکراتیک یاخوب ممکن به نظرنمی رسد.اینجاست که، بحث درباره ی هردوتیم انتخاباتی- رقیب درانتخابات متوفی وتوان اخلاقی- سیاسی آن ها درشکل دهی حکومت دموکراتیک زیرنام حکومت وحدت ملی یاهرعنوانی دیگری،ضروری به نظرمی رسد.ازاینکه،بسیاری بازیگران تیم های انتخاباتی درکارنامه ی سیاه حکومت کرزی شریک می باشند؛ازاین رو،توقع حکومت دموکراتیک نه که، حتاحکومت بهترازحکومت کرزی هم ازآن ها نه باید کرد! وقتیکه چنین است،لازم است که هم افغان های دلسوزووطن دوست وهم امریکا توجه جدی نمایند که تیم های موجود درزمینه ی شکل دهی حکومت خوب یا دموکراتیک مشکلات دارند.البته،ازدونگاه:اول،آن گونه که ادعا دارند؛ازنظراخلاقی پاک وازنظرسیاسی- اداری توانمند نیستند.دوم،صف هایشان پرازجنگ سالاران،فاشیستان وبنیاد گرایان مخالف دموکراسی یاحکومت خوب می باشد! پس،دوراه باقی می ماند:نخست، ایجاد حکومتی مانند حکومت کرزی بنام حکومت وحدت ملی که ذهنیت های متناقض رهبران هردوتیم انجام چنان کاری راهم دشوارنشان می دهد. با وجود تناقض های ذهنیتی- سیاسی- سمتی درهردوتیم ، زیرفشارامریکا چنین بشود، راه برای آشوب وچاقترشدن تروریسم بیشترازپیش هموارمی شود.دوم،کنارگذاشتن پیمان کاران حکومت کرزی ازهردوتیم وکنارآمدن شان باچهره های نودرساختن حکومت وحدت ملی.اگرسران هردوتیم،کنارآمدن باچهره های نورابرپایه ی انتخابات کم اهمیت جلوه دهند؛برایشان باید عرض کرد که انتخابات درقصاب خانه ی کمیسیون انتخاباتی کشته وپوست شده وپوستش هم به فروش رسیده است. ازاین رو،کالبد مرده وبی پوستِ آن نمی تواند حکومت مشروع ازیک تیم که خیر،حتا ازهردوتیم شکل دهد! پس،حکومت مختلط ازهردوتیم البته کمترناپاکان آن ها وچهره های نوبه حیث نخستین گام درجهت حکومت دموکراتیک وازآن به بعد،مردم شماری،توزیع شناسنامه،برگزاری جرگه ی بزرگ وپارلمانی کردن نظام سیاسی ورفتن به سوی انتخابات چاره ی اساسی درسمت برون کردن کشورازبحران سیاسی ، مهارکردن تروریسم وگام برداشتن درسمت ثبات وتوسعه ی اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی وسیاسی می باشد.درغیراین صورت،کاندیدهای انتخابات برباد رفته باید بدانند که انحصارگروهی یاهردوتیمی دولت هرچند باپسوند وپیشوند وحدت ملی،به گفته ی ویستون چرچیل،ازاشتهای صاف ودندان های کند خبرمی دهد که زخم معده ببارآورده مرگ پیش ازوقت راسبب می شود.

بوسه چاپلوسان بر زانوی محمود افغان



راه توده


سقوط اولین سلطنت اسلامی درایران- 4



بزرگان کشور و قوم در برابر شاه جدید سر فرود آوردند و برابر رسوم دربار ایران بر زانوی محمود افغان بوسه دادند. همان روز، اصفهان به تصرف سربازان افغانی درآمد. هر کسی نسبت به دیگران سوء ظن داشت و حتی هر کسی به دیگری خیانت می کرد. شورشیان افغان چندان از اهالی اصفهان را کشتند که خانه های بسیاری خالی از سکنه ماند و از آن جا که جسدها را در باغچه خانه ها می انداختند، حتی در دوردست ترین محله های شهر نیز باغچه ای خالی پیدا نمی شد.




شمار ساکنان اصفهان، که پیش از یورش افغانها بالغ بر یک میلیون نفر بود، پس از سقوط شهر، به صد هزار نفر هم نمی رسید و این در حالی بود که در جنگ تنها 20 هزار نفر کشته شده بود. از افغانها با وجود این که آنان در تیررس سربازان حکومتی قرار داشتند، از زمان محاصره اصفهان کسی کشته نشده بود. شمار توپ های سپاهیان ایران چهارصد عراده بود و خدمه هر یک از آن ها چهارصد توپ شلیک کرده بودند و شمار گلوله های پرتاپ شده به صد و شصت هزار توپ بالغ می شد، اما استفاده سربازان از توپ با چنان ناشیگری بود که حتی چهارصد سرباز افغانی را نیز نتوانست از میان بردارد.



شاه سلطان حسین حاضر به تسلیم شد، اما محمود افغان برای این که شهر را در حالت فقر و فلاکت باقی بگذارد، به وقت گذرانی پرداخت. محمود می توانست در آبان ماه اصفهان را به تصرف خود در آورد. حتی سرداران او نیز توصیه کرده بودند که اصفهان را تصرف کند، اما محمود وقت گذرانی را ترجیح داد. او به خوبی می دانست که خطری او را تهدید نمی کند. محمود هدف دیگری را دنبال می کرد و آن این بود که با انتقال مسالمت آمیز قدرت، همه گنجینه های شاه و بزرگان را دست نخورده به چنگ خود در آورد. محمود افغان، از سوئی از اصرار سرداران خود برای تصرف اصفهان طفره می رفت، اما از سوی دیگر، مذاکرات با دربار در خفا ادامه داشت و چون قحطی به دربار نیز رسوخ پیدا کرده بود، شاه پیشنهاد کرد از سلطنت کناره گیری کند. علاقه شاه به پایین آمدن از تخت سلطنت بیشتر از علاقه محمود به جلوس بر تخت سلطنت بود. سرانجام، در آخرین روز مهر ماه، شاه، سراسیمه، لباس سیاه بر تن کرد و پیاده از قصر خود بیرون آمد. او در کوچه های اصفهان به گشت و گذار پرداخت، با صدای بلند ندبه و زاری و از مردم طلب عفو کرد. این رفتار شاه مایه تسلی مردم شد و همه بر حال او رقت آوردند و گریه سر دادند. آنگاه شاه به قصر بازگشت و روز بعد، رسولی به اردوگاه افغانها گسیل داشت تا درباره مواد مقاوله نامه با آنان مذاکره کند. قرار شد، روز دوم آبان ماه، شاه برای کناره گیری از سلطنت به اردوگاه شورشیان برود، اما از آن جا که بر اثر محاصره، در دربار اسبی باقی نمانده بود، اسبی از اردوگاه افغانها به دربار فرستاده شد و شاه سلطان حسین برای واپسین بار به عنوان شاه از قصر بیرون آمد.

اگر چه ذهن مردم برای چنین مراسمی آمادگی لازم را پیدا کرده بود، اما آنان تاب تماشای آن را نیاوردند. در حقیقت، مردم مانند دو روز پیش از آن که به گریه و زاری پرداخته بودند، از خود بی خود نشدند. سکوتی سنگین و مرگبار که رقت انگیز تر و پرمعناتر بود، جانشین گریه و زاری شده بود و در نگاه سرگردان و بهت زده انبوه مردم که قلبشان فشرده شده بود و از شکایت دم فرو بسته بودند، شگفتی، ترحم، درماندگی و ناامیدی خوانده می شد.

شاه سلطان حسین، در نهایت سرافکندگی به سوی فرح آباد رهسپار شد. اطرافیان شاه و بزرگان کشور کوشش کردند محمود را قانع کنند که بهتر است برای ادای احترام به پیشواز شاه برود، اما او نپذیرفت. آن گاه که شاه به قصر رسید، محمود در یکی از تالارهای فرح آباد منتظر ورود او بود. شاه به محض دیدن محمود، دست های خود را گشود، به سوی محمود شتافت و روی او را بوسید. آن گاه، تاج شاهی را بر سر او گذاشت و محمود را رسما جانشین خود اعلام کرد. شاه از محمود خواست او را پدر خود بداند، زنان او را محترم دارد، شاهزادگان را برادران خود بداند، برابر رسم دربار ایران، حرمسرا را در رفاه نگاه دارد و کشور را به خوبی اداره کند. رفتار شاه موجب ملایمت محمود افغان شد و حالتی انسانی به خود گرفت و از شاه خواست روی نیمکتی در کنار او بنشیند. در این موقع، شاه فرمانی را مبنی بر این که حکومت کشور خود را به محمود افغان و خانواده او تفویض می کند، از آستین در آورد که به توشیح خود او و امضای وزیران رسیده بود. آن گاه، بزرگان کشور و قوم در برابر شاه جدید سر فرود آوردند و برابر رسوم دربار ایران بر زانوی او بوسه دادند. همان روز، اصفهان به تصرف سربازان افغانی درآمد و افغانان بی آن که در جنگی تمام عیار درگیر شده باشند، بر شهر دست یافتند. روز سوم فروردین، شاه جدید در معیت وزیران و بزرگان کشور به اصفهان وارد شد، در حالی که شاه سلطان حسین همراه گروهی از نگهبانان افغانی از مسیر دیگری به تختگاه برگشت. محمود افغان با شکوه تمام وارد تختگاه ایران شد، آن گاه به قصر شاه رفت و بر تخت شاهی نشست و همه وزیران، خواجه سرایان و بزرگان سوگند وفاداری یاد کردند. محمود پس از نشستن بر تخت سلطنت، برای حسن اجرای عدالت فرمانی صادر کرد، که از غاصبی چون او انتظار نمی رفت. سپس دستور داد اموال کسانی را که برای او جاسوسی کرده بودند، مصادره کنند؛ خود آنان را به قتل رساندند و جسد آنان را به عنوان خائنین به کشور در کوچه های اصفهان انداختند.



محمود افغان در این باره آشکارا اعلام کرد که از کسانی که به شاه خود خیانت کرده بودند، انتظاری نمی توانست داشته باشد و اگر شرایط مقتضی باشد، به خود او نیز خیانت خواهند کرد.

محمود افغان پی برده بود که برای حسن اداره امور نباید به ترکیب حکومت دست بزند، زیرا اطرافیان او قادر به اداره کشور نبودند و ایرانیان نیز بیگانگان را در راس امور قبول نمی کردند، او اعتمادالدوله و دیگر وزیران را در مقامات خود ابقاء کرد، اما برای هر یک از آنان معاونی از افغانان گماشت. او از این کار دو سود برد: نخست، نظارت دائم بر امور و اطلاع از جریان آن ها از طریق افغانان و دیگر، آموزش دادن به افغانان. محمود تنها دیوان بیگی را که مردی فاسد بود، از کار برکنار کرد. تنها مانعی که بر سر راه سلطنت محمود در ایران وجود داشت، طهماسب میرزا بود. محمود سرداری به نام امان الله را با سپاهی که از هشت هزار مرد جنگی تشکیل شده بود، به قزوین گسیل داشت تا آن شهر را که پیش از آن پایتخت صفویان بود، به تصرف در آورد و در این صورت تسلط او بر بخش بزرگی از ایران گسترش می یافت. این لشکر در مهر ماه عازم قزوین شد. طهماسب میرزا با شنیدن این خبر شهر را ترک گفت و به تبریز عقب نشینی کرد. مردم قزوین که بلا دفاع مانده بودند، تن به تسلیم دادند و امان الله که خود را حاکم بلامنازع می دید، دست به غارت گشود و در این کار افراط کرد. مردم که به جان آمده بودند، طرحی را آماده کردند تا افغانان را از دم تیغ بگذرانند. قرار شد پیش از سپیده دم با صدای نخستین شیپوری که خبر از باز شدن حمام ها می داد، در نقاط مختلف شهر بر سر آنان ریخته و همه را به قتل برسانند، اما شبی که قرار بود قتل عام افغانان عملی شود، به نظر رسید که در میان افغانان تحرکات مشکوکی وجود دارد. اهالی قزوین به گمان این که آنان به توطئه پی برده اند، پیش از موعد بر سر آنان ریختند و چهار هزار تن از افغانان را که غافلگیر شده بودند، به دم تیغ سپردند و دیگران با بر جا گذاشتن اموالی که به غارت برده بودند، فرار کردند.

مردم قزوین، کسانی را مامور کرده بودند که در صورت فرار احتمالی افغانان راه را بر آنان ببندند، شاید طهماسب میرزا هم در جریان توطئه قرار داشت و بر سر راه آنان کمین کرده بود و این جمع توانستند به موقع بقیه السیف شورشیان افغانی را از دم تیغ بگذرانند و آن گاه طهماسب میرزا با سپاهیان خود راه اصفهان را در پیش گرفت. این شاهزاده گمان می برد که با نزدیک شدن او به حوالی تختگاه مردم اصفهان بر افغانان شوریده و آنان را بیرون خواهند کرد. از گروه امان الله که از سربازان زبده محمود افغان تشکیل شده بود، چهار هزار تن در قزوین کشته شدند و از چهار هزار نفر بقیه، پانصد نفر راه قندهار را در پیش گرفتند و اکثر سربازان باقی مانده نیز بر اثر جراحات و سرما جان سپردند و تنها به زحمت هزار نفر به اصفهان باز گشتند. خود امان الله زخمی شده بود، یک پزشک فرانسوی او را معالجه کرد، ولی همه آنچه را که به غارت برده بود، از دست داد.

سر در گمی ناشی از انتشار خبر شکست افغانان، و مشاهده وضع رقت انگیز شمار اندک سربازانی که نجات پیدا کرده بودند چنان بود که اگر ایرانیان اصفهان با استفاده از فرصت به قیامی همگانی دست زده بودند می توانستند بر دشمن خود فایق آیند، اما از آن جا که کسی نبود که رهبری مردم را بر عهده بگیرد و هر کسی نسبت به دیگران سوء ظن داشت و حتی هر کسی به دیگری خیانت می کرد، فرصتی به افغانان داد که قوای خود را تجدید و بار دیگر به خود اعتماد پیدا کنند و محمود توانست فاجعه ای خونین و خشونت بار بیافریند که از آن پس اتفاق افتاد.

محمود افغان پی برده بود که با شمار اندک افغانی که در اصفهان مانده بودند و شمار آنان به یک دهم ساکنان اصفهان، پس از آن همه مهاجرت ها، قتل ها و قحطی ها نمی رسید، بقاء و دوام او در اصفهان ممکن نخواهد شد، بنابراین، تصمیم گرفت، اکثر اهالی اصفهان را از دم تیغ بگذراند. او کسی را فرستاد تا سیصد تن از بزرگان و اعیان شهر را به مهمانی دعوت کند و آن گاه همه آن سیصد تن را به محض ورود به قصر شاهی کشت و جسد آنان را در میدان شاه انداخت و دستور داد فرزندان همان کسان را نیز خفه کنند. دویست تن از جوانان خاندان های بزرگ ایرانی و گرجی را که در مدرسه ای تعلیم داده می شدند، به بیرون شهر آوردند، آن گاه آنان را به حال خود رها کردند تا فرار کنند و وقتی آن جوانان پا به فرار گذاشتند، افغانان آنان را به قصد شکار مانند حیوانات وحشی دنبال کردند. بدین سان، افغانها پیکر همه آن جوانان را با تیر سوراخ کردند و کسی از آنان نتوانست جان سالم به در ببرد. شایع کردند که آن جوانان دسیسه ای چیده بودند، اما هیچ قرینه ای بر این امر وجود نداشت. محمود افغان تصمیم گرفته بود، برای بقای خود اهالی اصفهان را قتل عام کند. از میان گارد شاهی و دیگر سربازان ایرانی سه هزار نفر سوگند وفاداری به محمود یاد کرده و به سپاهیان او پیوسته بودند. محمود، در ادامه اجرای نقشه خود برای قتل عام اهالی اصفهان، آنان را برای صرف غذا به قصر شاهی دعوت کرد و آن گاه سربازان افغان برسر آنان ریختند و همه سه هزار نفر را در حال صرف غذا به قتل رساندند.

تردیدی نیست که در چنین موقعیتی، محمود به کاری پر مخاطره دست می زد و اگر قربانیان نگون بخت با دیدن این که آنان را خلع سلاح می کنند از خود دفاع می کردند، می توانستند به شورشی دامن بزنند که در سایه آن اهالی شهر قیام کنند و بر همه افغانان فائق آیند.

در جریان این قتل عام، شورشیان افغان چندان از اهالی اصفهان را کشتند که خانه های بسیاری خالی از سکنه ماند و از آن جا که جسدها را در باغچه خانه ها می انداختند، حتی دردوردست ترین محله های شهر نیز باغچه ای خالی پیدا نمی شد. شمار کسانی که در این قتل عام کشته شدند، از مجموع کسانی که در فاصله شکست گلناباد تا پایان محاصره اصفهان کشته شده بودند، بیشتر بود. شورش قزوین، اگر در هماهنگی با اصفهان تهیه شده بود، می توانست نابودی افغانان را به دنبال داشته باشد، اما کاری را که ایرانیان می بایست انجام می دادند، ندادند.

حتی این قتل عام نیز موجب اطمینان محمود افغان نشد و خواست بقایای جمعیت اصفهان را کوچانده و بیگانگان را در اصفهان ساکن کند. در آغاز، فرمان داد مانع خروج اهالی اصفهان از شهر نشوند، اما در خفا طرح کشتار عمومی را دنبال می کرد. اهالی اصفهان به اقداماتی علیه شورشیان افغانی دست زدند و اگر طهماسب میرزا که مشغول خوشگذرانی و خوشباشی بود، به یاری آنان شتافته بود، می توانست در اصفهان «انقلابی بزرگ» ایجاد کند.

شورشیان افغان بر اثر کمبود مواد غذایی مجبور شدند برای تهیه آذوقه به روستاها رو کنند و شخصی به نام تذیرالله که راهزنی کارآزموده بود، مامور شد تا با سه هزار مرد به روستاهای ایالت اصفهان سرکشی و روستائیان را مجبور به ارسال آذوقه به شهر کند. ساکنان برخی از روستاها به اختیار خود، آن چه در توان داشتند تسلیم کردند، اما روستاهایی که اهالی آن ها اندک پایداری از خود نشان دادند به بردگی فروخته شدند. زمانی که نذیرالله با مقاومت بیشتر مواجه شد، تصمیم گرفت ناحیه شمال غربی اصفهان را در پیش گیرد و پس از طی مسافتی بالغ بر دویست فرسخ به دهات و شهرهایی رسید که خبر سقوط اصفهان به گوش ساکنان آن نرسیده بود و این جماعت از دیدن راهزنان افغانی دچار وحشت شدند و آن چه در اختیار داشتنند به رهبر آنان تسلیم کردند. نذیرالله پس از سه ماه قتل، راهزنی و غارت، با پنجاه هزار شتر که بار آن ها آذوقه و غنیمت های دیگر بود، به اصفهان بازگشت و بدینسان اصفهان از «قحطی دوم» نجات پیدا کرد و عجب این که در مسافت بالغ بر چهارصد فرسخ رفت و برگشت با مقاومت جدی رو به رو نشد. هر کس می کوشید خود را به جای امنی برساند و از آن جا بی خیال، غارت اموال خود را که به دست مشتی وحشی انجام می شد و کسی را یارای مقاومت در برابر آنان نبود، تماشا می کرد.



بخش اول اینجا

بخش دوم اینجا

بخش سوم اینجا